تبلیغات
خطی بر آب - مدال طلای المپیک یک روزنامه نگار مشهدی!

این وبلاگ توسط یکی از دوستداران قلم نوشته های جناب استاد محمدحسین جعفریان اداره می شود .

مدال طلای المپیک یک روزنامه نگار مشهدی!

تاریخ:شنبه 6 شهریور 1395-10:44 ق.ظ


سال ١٣٧٢ بود. افغانستان در آتش جنگی تمام‌عیار می‌سوخت. ما کابل بودیم، وسط معرکه. هر محله دست حزب و گروهی بود و تقریبا همه با هم درگیر بودند. بدتر از همه موشک‌باران‌هایی بود که از سمت جنوب کابل و منطقه «سروبی» روزانه تمام شهر را شخم می‌زد. گاه تعداد کشته‌ها و زخمی‌ها در یک روز از هزار نفر فراتر می‌رفت .
باید اهل جنگ باشی تا دریابی چه بارانی از موشک باید بر سر یک شهر بریزد تا هزار نفر تلفات داشته باشد؛ آن‌هم شهری که بیشتر محلاتش خانه ارواح بود و همه ساکنانش گریخته بودند.گفتم «ما» که مرادم من و «رضا برجی» است. او از بروبچه‌های قدیمی روایت فتح بود و درست قبل این سفر هم رفته بودیم پیش «آقا سیدمرتضی» برای خداحافظی و مشورت. اواخر اسفند سال٧١ بود. سید شهیدان اهل قلم، بر خلاف تصور من، تسلط خوبی بر حوادث آنجا داشت. ما را تشویق کرد در این سفر حتما به سراغ تاجیک‌های آواره در شمال افغانستان برویم. تاجیکستان تازه مستقل شده بود و تاجیک درپی درگیری‌های پس از استقلال آن‌ها به جنوب «آمو دریا» گریخته
بودند. حالا در این واویلای جنگ آمده بودیم به فرودگاه کابل تا با یک پرواز نظامی متعلق به احمدشاه‌مسعود، برویم به شمال افغانستان. همه‌جا ویرانه و منهدم شده بود. چندنفری در پناه دیواری نشسته بودیم و جوک می‌گفتیم و بلندبلند می‌خندیدیم. هرازگاهی خمپاره‌ای همان نزدیکی‌ها منفجر می‌شد؛ اما از شدت تکرار، کسی عکس‌العملی نشان نمی‌داد. کمی آن‌طرف‌تر، دو نفر دیگر هم این‌پا و آن‌پا می‌کردند و یک‌نفرشان که عاقل‌مردی کرواتی بود، زیرچشمی ما را می‌پایید. دیگری زنی جوان بود و از دوربین‌هایشان معلوم بود آن‌ها خبرنگارند. عاقبت مرد طاقت نیاورد. جلو آمد و به انگلیسی پرسید: ببخشید! پرواز به‌موقع انجام می‌شود؟ و ما چندنفری نتوانستیم خودمان را کنترل کنیم.
از خنده ریسه رفتیم. رضا گفت: حسین انگار این داداشمون نمی‌دونه کجا اومده؟ و مرد که احساس خودمانی‌بودن کرده بود، با لهجه تهرانی پرسید: شما ایرونی هستین؟ حالا خنده‌های ما بدل به حیرت شده بود. خودش را معرفی کرد.
خبرنگاری مشهور بود و با دستیار آلمانی‌اش برای «دویچه وله» گزارش می‌گرفت. بعد با لحنی عاجزانه پرسید: بین شما کسی مشهدی هست؟ با خنده گفتم: این‌جانب! اصل جنس! از کوی طلاب... که دیدم اشک‌هایش جاری شد. گفت بیست سال است آلمان زندگی می‌کند. سراغ چنارهای خیابان کوهسنگی و بولوار ملک‌آباد و قهوه‌خانه عرب را در پنجراه و کلی چیزهای دیگر را می‌گرفت و هم‌زمان سعی می‌کرد بغض شکسته‌اش را کنترل کند.مشهد پایتخت عشق است. خداوند فرصتی نصیب این قلم کرده تا ازاین‌پس در این ستون برای شهرم و همشهری‌هایم از هر دری بنویسم و چنین‌اتفاقی برای یک مشهدی اهل قلم، با کسب مدال طلای المپیک برابری می‌کند. قرار من با آن‌ها که دوست دارند این یادداشت‌ها را دنبال کنند، روزهای زوج هفته، همین‌جا. ان‌شاءا... بتوانم منشأ خدمت باشم. تلاش می‌کنم به‌زودی راهی فراهم شود تا ارتباط، دوسویه باشد و نظرات شما هم به من برسد و در یادداشت‌های آتی‌ام، از آن‌ها استفاده کنم. با اینکه در قلب مشهدم، اما فعلا حال همان خبرنگار را دارم که سراغ چنارهای خیابان کوهسنگی را می‌گرفت. پس فعلا به خدا می‌سپارمتان تا ستون بعدی در روز چهارشنبه و ان‌شاءا... که از این ستون به آن ستون فرج باشد.


منبع : شهرآرا آنلاین - کدخبر68729
1 شهریور 1395





نوع مطلب : روزنامه شهرآرا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.