تبلیغات
خطی بر آب - مطالب هفته نامه همشهری جوان ( از هر هنر یک انگشت )

این وبلاگ توسط یکی از دوستداران قلم نوشته های جناب استاد محمدحسین جعفریان اداره می شود .

وقوع این جنایات در مشهد شرم‌آور است

تاریخ:سه شنبه 14 اردیبهشت 1395-02:10 ب.ظ


گاهی اوقات اخبار حوادث روزنامه‌ها، با وجود اینکه تکراری و در حد جرم‌های معمول به نظر می‌رسند، اما بشدت تأسفبار و هشداردهنده‌اند. خبری ساده‌اند، اما نشانه دریایی از مشکلات پیچیده که شبیه کوه‌های یخ، نیمه اصلی آن‌ها به چشم نمی‌آید. چند روز پیش خبر قتلی در یکی از محلات حاشیه‌ای مشهد منتشر شد. جوانی نیمه شب پس از مصرف موادمخدر به خیابان می‌آید، زنی را در حال عبور می‌بیند، مزاحم او می‌شود و به اذعان خودش، بیش از یک کیلومتر دنبال او می‌رود و می‌خواهد وی را به خانه مجردی‌اش بکشاند و زن رهگذر که محجبه و چادری و بعد معلوم می‌شود متأهل بوده، او را از خود می‌راند و در نهایت جوان جنایتکار متوسل به زور می‌شود و با ضربات چاقو او را به قتل می‌رساند.
جوانک قاتل، 19 ساله است. چند بار سابقه دعوای شدید و حبس داشته و حتماً سابقه زورگیری قبل از رسیدن به سن قانونی و رفتن به مرکز اصلاح و تربیت، جالب آنکه آخرین بار در زندان هم مورد عفو قرار گرفته است. در گفت‌وگوی یکی از خبرنگاران با وی نیز چنان ساده و خونسرد از رفتارش حرف زده که حتی از خواندن گزارش مکتوب آن هم آدم حیران می‌ماند.
در مورد قتل می‌گوید؛ هزار متر دنبالش رفتم و پیله کردم، رابطه را نپذیرفت، من هم او را کشتم! باری برای پیشگیری از چنین جنایاتی که بدبختانه در حال افزایش هم هستند، کلافی درهم از مشکلات مرتبط را پیش رو داریم و باید همه را یک جا دید. در بیشتر این جرم‌ها پای موادمخدر در میان است، بیکاری، نبود تربیت مناسب و ارتباط نداشتن مجرم با خانواده، نبود نظارت دقیق و کارشناسی پلیس و... که قصد پرداختن به همه آن‌ها را ندارم، اما برایم این پرسش مطرح است که وظیفه پلیس در خصوص چنین مجرمانی دقیقاً چیست؟
جنایت در نیمه شب رخ داده، با این وجود چطور ممکن است در کلانشهری چون مشهد یک جوان بیش از یک کیلومتر به قصد تجاوز دنبال زنی راه بیفتد و به قول خودش به او پیله کند و در تمام مسیر زن نتواند فریادرسی بیابد و عاقبت هم قربانی شود! دقت شود که گاه زنان بدحجاب و با پوشش نامناسب باعث تحریک مزاحمت‌ها شده و سرزنش می‌شوند که خودشان هم باید مراقب پوشش خویش باشند تا چنین وقایعی رخ ندهد، اما این بار زن جوان و 21 ساله، کاملاً محجبه و چادری بوده است. مدت‌های مدیدی نیروی انتظامی با دلایلی نامعلوم سعی کرد کسبه را وادار کند تا پس از ساعت 12 شب مغازه‌ها را ببندند. دلیل منطقی آن را هم عاقبت هیچ کس نفهمید. آیا اگر در طول یک کیلومتر مزاحمت این جوان یک واحد صنفی در مسیر دایر می‌بود، الان این زن زنده نبود؟ آیا اگر گشت و نظارت و حضور محسوس پلیس در این محلات جرم خیز به جای حضور نامحسوس در تاکسی‌ها و غیره وجود داشت، الان آن زن در کنار خانواده‌اش نبود؟ آیا اگر گشت شبانه بسیج که برکات فراوانی داشت، همچنان فعال بود، نمی توانست جلوی این فاجعه
 را بگیرد؟
مهم‌تر از این‌ها آن است که این جوان سابقه جرم‌های خطرناک و متعدد دارد. در کانون اصلاح و تربیت به او چه یاد داده‌اند که بعد باز هم به موادمخدر و قتل متوسل می شود؟ چرا در زندان به چنین فردی عفو می‌خورد؟ آیا یک سیستم روان‌شناسی علمی وجود ندارد که چنین حیوانات انسان نمایی غربال شده و دست کم مشمول عفو نشوند؟ آیا این است امنیت کلانشهر مذهبی مشهد که زنی محجبه اگر آخر شب از خانه خارج شود، بسادگی در خطر قتل و تجاوز قرار بگیرد؟

 منبع : قدس آنلاین - کدخبر 373956
11 اردیبهشت 1395




دنبالک ها: قدس 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گروگانگیری مردگان !

تاریخ:پنجشنبه 13 شهریور 1393-09:03 ب.ظ


خطی بر آب


شلوار تا خورده دارد / مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش ، نگاهش / یعنی تماشا ندارد

رخساره می تابم از او / اما به چشمم نشسته

بس نوجوان است و شاید / از بیست بالا ندارد

تق تق کنان چوب دستش ، روی زمین می نهد مُهر

با آنکه ثبت حضورش ، حاجت به امضا ندارد

لبخند مهرم به چشمش ، خاری شد و دشنه ای شد

این خوی گر با درشتی ،نرمی تمنا ندارد

بر چهره سرد و خشکش ، پیدا خطوط ملال است

گویا با کاهش تن ، جانی شکیبا ندارد

گویم که با مهربانی خواهم شکیبایی از او

پند دهم مادرانه ، گیرم که پروا ندارد

رو می کنم به او باز ، تا گفت و گویی کنم ساز

رفته است و خالی است جایش مردی که یک پا ندارد

 

این غزل از بانو سیمین بهبهانی ، شاعره ایرانی است . شعری زیبا که به جانبازان این سرزمین تقدیم شده و روحی مادرانه دارد . شاعر این غزل زیبا یکی دو هفته پیش درگذشت . فوت او بار دیگر محفلی شد برای برخی افراط و تفریط ها که با کمال تاسف ، گویا گریبان ما ایرانیان را هیچ گاه رها نخواهد کرد .بسیاری عقده های فروخفته خود را به محفل سوگ او آوردند و به بهانه درگذشت او در اینجا و آنجا به هر چه دلشان می خواست فحاشی کردند .بسیاری دیگر هم به جای رعایت احترام و شان این شاعر ، چون مخالف عملکرد آن عقده ها بودند ، از این طرف شروع کردند به بد و بیراه گفتن و رفتار مشابه . بعضی ها هم مثل جناب آقای "علیرضا قزوه " به جای آرام کردن فضای ناسالم ، بیانیه صادر کردند و خودشان شدند هیزم شعله های جدید .

بگذریم . این روزها فضای مجازی پر است از جملات قصار و شعرهای بی سر و تهی که معلوم نیست با چه هدفی به نام سیمین بهبهانی دست به دست می شود .هر کس از هر چه عقده ای دارد ، چیزی می نویسد و پای آن نام این شاعره را می نگارد و هی بازنشر می کند . در زمان حیاتش بارها و بارها سیمین بهبهانی همه این تره هات را تکذیب کرد . طوری که یک بار با عصبانیت به خبرنگار روزنامه ای گفته بود : من دیگر از تکذیب کردن این محصولات خسته شده ام ... به قول دوستی بهبهانی هم مثل "کوروش کبیر " و " سهراب سپهری " و " دکتر شریعتی " و ... بسیاری از نام های دیگر دارد این روزها به نامی بدل می شود که هر کس هر حرف و هر جمله ای را که خوش دارد ، ذیل نام او در فضای مجازی منتشر می کند .باری بیاییم همه چیز را همان طور که هست ببینیم . نه بیشتر و نه کمتر .سیمین بهبهانی هم در کنار ده ها نام بزرگ دیگر از شاعران هم عصر ما ، شاعره ای بود که بر غنای زبان فارسی افزود .اگر مدعی هواداری از او هستیم به جای سوت و کف زدن زیر جنازه اش و عقده گشایی به نام او ، فاتحه ای نثارش کنیم که از دنیا رفتگان هر که باشند ، بیش از هر چیز نیازمند طلب آمرزشند . بیایید از مرده های نام آشنایمان مترسکی برای جنگ نسازیم . بیایید اجساد مشاهیرمان را برای به کرسی نشاندن حرف خودمان به گروگان نگیریم . این خیانت به همه است .

منبع : همشهری جوان – شماره 470

8 شهریور 1393

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مسجد ، جوان و هزار و یک سوال !

تاریخ:پنجشنبه 13 شهریور 1393-05:43 ب.ظ


خطی بر آب


شاید سن بسیاری از شما قد ندهد ، اما یک روزهایی در این مملکت ، مساجد مهم ترین مراکز سازمان دهی امور مردم بودند . در هر مرحله ای مسجد مثل یک نگین بود . گره از کار فروبسته همه می گشود . همزمان با انقلاب این نقش خیلی ادامه داشت . مسجد برای یک محله همه چیز بود . مرکز جذب و تربیت نیرو برای اعزام به جبهه ، مرکز جمع آوری کمک های مردمی ، محل اجرای نمایش و تئاتر و نمایش فیلم و آموزش رشته های مختلف ورزشی و تالار اجتماعات همسایگان و... هر مسجد یک پاتوق تمام عیار بود ، یک فرهنگسرای به معنی کامل و دقیق آن ... .

به مرور اما این نقش کمرنگ شد . مساجد خلوت شدند . حالا پر رونق ترین مساجد در سه نوبت نمازهای روزانه چراغشان روشن می شود . بسیاری نماز صبح را هم فاکتور می گیرند و بسیارتر تنها در مناسبت های خاص و دهه اول محرم و شب های قدر و برخی اعیاد دایرند . در دیگر ایام سال ، گاه برای ساعاتی برای برگزاری مجالس ختم اجاره داده می شوند بدتر از آن عدم استقبال جوانان از همین مساجد موجود است . حال آنکه در گذشته های نه چندان دور ، نوجوان ها و جوان ها موج می زدند در مساجد و اصلا آنها همه چیز را اداره می کردند . روشن است وقتی مسجد عملا از زندگی روزمره ما خارج شود ، اندک اندک نسل نو ، نیازی به آن احساس نکند نتیجه محلات جدیدی است که شما گاه تا شعاع چند کیلومتری هیچ مسجدی نمی یابی . در حالی که به طور مثال در محله کودکی و نوجوانی من ، در شعاع 500 متری به هر طرف که راهی می شدی ، مسجدی سر راهت بود . چرا با آنکه کلی متولی برای این امر تعریف شده و بودجه هایی هم اختصاص یافته ، مساجد بی رونق تر شده اند ؟

اگر بیمارستان ها در ارائه خدمات دچار مشکل یا با کاهش مراجعان روبه رو شوند  ، برای مثال کتابخانه ها یا حتی برخی صنوف ، مثلا در بخش املاک و ... چنین شود ، به هر حال مراکزی به فکر می افتند و رسانه ها هم وسط می آیند تا بدانند مشکل کجاست ؟ مثلا تحقیق می شود تا معلوم کنند چرا مردم کتاب نمی خوانند و این محصول در سبد خانوار نیست . یا چرا معاملات مسکن متوقف شده و مراجعین این بازار از ورود به آن امتناع می کنند و ... اما عجیب است که هیچ کس هم سعی نمی کند بداند چرا مساجد بی رونق هستند ؟ اگر هم کسی می پرسد و پاسخی داده می شود ، برای پیشگیری هیچ مرکزی پیش قدم نمی شود . آیا می دانید اگر مساجد زنده شوند و به نقش و موقعیت سابقشان برگردند ، انبوهی از معضلات اجتماعی موجود را می توان با جهت دهی فعالیت های آنها کاهش داد . چرا مساجد با نیازهای جوانان ما بیگانه اند ؟ چرا مساجد ما به روز نیستند ؟ چرا کسی به فکر آشتی میان این نسل و مسجدها نیست ؟ چرا مسجدها روز به روز کمتر می شوند ؟ چرا و چرا و...و ؟ این سوالات و پاسخشان برای کسی مهم نیست ؟

منبع : همشهری جوان – شماره 469

1 شهریور 1393

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

به داد این گونه درحال انقراض برسید!

تاریخ:پنجشنبه 6 شهریور 1393-08:01 ب.ظ

نمی دانم تا جنایات شرم آور غزه ادامه دارد ، درباره چه چیز دیگری می توان نوشت .نوجوان که بودم حکایتی را در جایی خواندم .نقل یک آمریکایی بود که روی یکی از پل های طویل در کشورش ماشینش بنزین تمام می کند ،یا چیزی شبیه این . خلاصه دچار مشکلی می شود که نیازمند کمک دیگران است .عهد تلفن همراه و اینترنت و این جادوگری ها هم که نبوده ...از دو سو هم تا چشم کار می کرده ،پل ...خلاصه این راننده قصه ما یک روز تمام در حاشیه پل دست تکان می دهد و درخواست کمک می کند و ام همه مثل مور و ملخ می آیند و می روند .این بنده خدا هم عاقبت خودش را از روی پل پرت می کند پایین و می میرد . در ماشینش این یادداشت را پیدا می کنند که :یک روز تمام است که نیازمند کمکم ،درخواست می کنم و همه مرا می بینند و بی آنکه اهمیتی بدهند ،می گذرند ،چرا باید در جهانی که انسان ها تا این حد نسبت به هم بی تفاوت و برای یکدیگر بی ارزش اند زنده بمانم ؟

دقت کنید ! نمی خواهم مثل "اسماعیل فلاح " از فلاکت غرب برایتان داستان سرایی کنم . این قصه می توانست در هر جایی رخ دهد . همه شاهدند در غزه چه می گذرد . یک بچه کشی رسمی با پخش زنده برای تمام چشم های جهان ... و حیرتا که تا لحظه نوشتن این سطور ، آقا دیوه ،هزار و اندی را کشته است و جهان حتی حوصله تماشا کردن هم ندارد .بر پایه استدلال آن راننده آمریکایی ،این روزها 99 درصد مردم جهان باید با مشاهده آنچه در کمال آرامش آنان در غزه می گذرد ،خودشان را از پل به پایین بیندازند .جا دارد میلیاردها نفر در سوگ این بی تفاوتی ،این مرگ زودرس انسان ،خودکشی کنند !در همین اوضاع شنیده می شود در آرژانتین ،توماری خطاب به نخست وزیر این کشور ،برای انتقال یک خرس قطبی از باغ وحش به نمی دانم کجا را ،بیش از 200 هزار نفر امضا کرده اند و ده ها گروه و مرکز پیگیر آنند . تنها همین خبر و همین ها هم نیستند ،تا دلتان بخواهد از این نمایش ها هست .

انبوه دلسوزان گونه های گیاهی و جانوری در معرض انقراض که مثلا هزاران کیلومتر را در اقیانوس ها می دوند تا مانع کستی های ژاپنی شکارچی نهنگ شوند .به نظرم آنچه در معرض انقراض قطعی است و چه بسا منقرض شده ،انسانیت انسان هاست ،و اگر این منقرض شود ،نابودی هرگونه گیاهی و جانوری و اخلاقی و انسانی سابق (!) به دست انسان نمایان بعدی عادی است . حیرتا آن که باید مرهمی دهد ،راه می بندد ...تنها راه ارتباطی غزه با جهان بیرون گذرگاه رفح است که مصری ها و السیسی با کمال خونسردی آن را بسته و حتی اجازه انتقال غذا و دارو و مجروحان را نمی دهد ...شگفتا که برخی طوطی های مقلد که اغلب خیلی هم ادعایشان می شود ،چنین در جمع های چند نفره این روزها درباره غزه درافشانی می کنند که :"آن طرفی ها هم بدتر از این طرفی هایند ،موشک ها را می برند توی شهر و از پشت خانه های مردم شلیک می کنند .این ور هم مجبور می شود بزند و مردم و بچه ها گشته می شوند !" حیران می شوم وقتی این افاضات را می شنوم .کل غزه یک شهر چند کیلومتر مربعی است و در واقع "رفح" و "خان یونس" و " خزاعه"و... نام محلات به هم پیوسته آن .هر کجا بروی همین است .شهر است و محله ای و مردمی و... ضمن آنکه ریشه این حرف ،دروغ و برخاسته از یک ادعای بی اساس نتانیاهو بود .وقتی که خبرنگاری برای جنایاتی که مرتکب می شود با سوالاتش تحقیرش کرد...بروید پاسخ "دکتر ژیلبرت " را به این ادعای غریب بخوانید .او نروژی است و الان مشغول کار در بیمارستان شفای غزه .اما این روزها برخی دوستان ما حتی از ندیدن این بچه کشی ها فراتر رفته و از نتانیاهو ،صهیونیست تر می شوند ...خداوند عاقبت بخیر کند همه ما را ان شاالله ...

منبع :همشهری جوان – شماره 466

11 مرداد 1393

 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برو از خود اون مرحوم بپرس !

تاریخ:پنجشنبه 30 مرداد 1393-06:05 ب.ظ

خطی بر آب


به تازگی یک شبکه به شبکه های سیما اضافه شده است به نام شبکه " افق " .الان که این مطلب را می نویسم ،دارد مستندی پخش می کند به نام " میراث آلبرتا " قبلا بسیار درباره این مستند شنیده و اما ندیده بودمش . موضوع آن قصه مهاجرت نخبه ها از مملکت است . حرف های منطقی و ساده که سال هاست نه کسی به گفتنش علاقه ای داشته و نه شنیدنش . باور کردنی نیست اما تلویزیون خانه ما دارد از خودکشی دو دانشجو در یک خوابگاه دانشگاه شریف فیلم پخش می کند . از اینکه آمار تکان دهنده ای از رتبه های برتر کنکور که با بهترین معدل ها لیسانس می گیرند ، در همان حال پشت در این سفارتخانه و ان سفارتخانه غربی ،سرگرم رفت و آمدند تا برای ادامه کار و فصل میوه دهی ، بروند آن طرف آب .

وقتی به حرف هایشان گوش می کنی و قیافه هایشان را می بینی ، حیران می شوی .چه خواسته های ساده ای دارند ! چقدر شبیه تواند شبیه برادرت ، پسردایی ات ،خواهرت ، همسایه ات و...چطور سالانه 180 هزار نفر از اینها دارند می روند و همه تماشاگرند ؟ سال ها پیش وقتی اعتراضات رسانه ای نسبت به این سونامی بالا گرفته و همان روزها خود من هم چندین یادداشت در این باره نوشتم ، خوب به یاد دارم که مسوول بزرگواری گفته بود ؛این عبارت فرار مغزها غلط است .ما در حال صدور مغزها هستیم و این ایرادی ندارد ...و خدا می داند صدور مغزهای کامپیوتر و برق و مکانیک و... برای آباد کردن کجا ؟

یک صحنه فیلم تکان دهنده است .خانواده ای به مشایعت پسر جوانشان به فرودگاه آمدند که برای ادامه تحصیل عازم "استکهلم" است . آنها با اشک او را بدرقه می کنند و او می رود و تصویر کات می خورد به رئیس جمهور پیشین که بر فرش قرمز –گویا- از سفری خارجی وارد سالن می شود و راوی فیلم می پرد جلو و می پرسسد : (چیزی با این مضمون ) " آقای رئیس جمهور !دیشب در خوابگاه دانشگاه شریف یک دانشجو خودکشی کرده است "...و ایشان چیزی می گویند :"ای وای چرا ؟دانشجو که خودکشی نمی کند !"..."تازه این اولین نمونه نیست ، بدتر از اون از هر صد دانشجوی نخبه 90 تاشون از کشور میرن ، همه می خوان برن ، چرا اینجوریه ..." ایشان با خنده " نه بی انصافی نکن ، همه نمی رن ! چرا این دانشجو باید خودکشی کنه ؟!"... ایشان با خنده :"اینو برو از خودش بپرس چرا از من می پرسی ؟!" و بیننده حیران می ماند که خبرنگار چطور باید به دنیای مردگان برود و پاسخ بگیرد و حیران می ماند که چطور آقای رئیس جمهور نمی داند که مرده ها حرف نمی زنند و در همان حال ماموران با غضب فیلم بردار را هل می دهند عقب و داد می کشند " آقا نگیر " و با دست هایشان لنز را می بندند و فیلم کات می خورد به خانم کلینتون که به جوانان ایرانی قول می دهد با آنها هر ماه سخن خواهد گفت و آنها را به مهاجرت دعون می کند و... سرم گیج می رود من نمی گویم همه آنها که می روند محققند . می فهمم آنها فریب می خورند ، اما چه کسی آنها را چنین تربیت کرده تا فریب بخورند ؟ چه کسی به آنها و دشمنان ما برای این کار میدان داده است ؟ کاش سیمای ما دو دهه پیشتر اینها را پخش می کرد . اما هنوز هم دیر نیست انشاالله این شبکه هم کاش بی پروا بماند و سر زا نرود . انشاالله .

منبع : همشهری جوان – شماره 468

25 مرداد 1393

 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فرق اکسیژن این سو و آن سوی مرز !

تاریخ:دوشنبه 20 مرداد 1393-05:24 ب.ظ


خطی بر آب

قصه سفرنامه ام در بخش های قبلی ناتمام ماند . از کابل به هرات آمدم .البته به همین سادگی هم نیامدم . دو شرکت هواپیمایی افغانی برای این مسیر بلیت می فروختند ؛"کام ایر " و "صافی" دوستانم برایم بلیت کام ایر را گرفتند .مسیری با حدود یک ساعت پرواز و البته یکصد دلار قیمت بلیت .به شما توصیه می کنم اگر از کابل به هر نقطه ای قصد پرواز داشتید ، حتما و لااقل سه ساعت زودتر به فرودگاه بروید در مسیر 10 بار وسیله نقلیه ، خود شما و بارتان را می گردند .عاقبت هم یک کیلومتر مانده به ساختمان اصلی باید پیاده شوید و از چندین بازرسی دیگر هم عبور کنید . همراهان شما حق ورود به ساختمان فرودگاه را ندارند و... خلاصه خیلی مشقت بار است . اما از جهاتی هم حق دارند .با این همه ناامنی و حملات انتحاری گویا چاره ای جز این هم نیسست .ولی به نظرم می شد منظم و حساب شده تر از این هم عمل کرد تا مسافرین به ویژه وقتی چون من عصا به دست هم هستند ، این قدر عذاب نکشند که از هفت خوان رستم هم بدتر است .

من ساعت سه و نیم در حالی که کارت پروازم دستم بود ، گوشه سالن محقر کابل خودم را باد می زدم . جالب آنکه به تصادف یک دوست را هم آنجا دیدم ؛"سید فضل الله قدوسی " او از شاعران سرشناس مهاجر افغانستان مقیم ایران بود .حالا سال هاست که به کشورش برگشته و مقیم مزار شریف است . سید هم از دیدن من حیران شد . گفت چند ساعتی است از دهلی به کابل رسیده و الان هم عازم مزار شریف است . کمی بعد پرواز آنها اعلام شد و با کمال تاسف به ما گفت پروازمان لغو شده و علت را گرد و غبار در هرات اعلام کردند . جنجالی شد که بیا و ببین . مامور مربوطه سعی می کرد خلق الله را آرام کند . یکی از مسافرین که پیرمردی خوش سیما بود گفت :"پسرم ، بادهای 120 روزه شروع شده . یکی دو ساعت غبار است و تمام می شود .مامور جواب داد ." پیش بینی های ما هم ، همین است . اما در هرات یک ساعت و نیم دیگر فرودگاه را می بندند تا فردا صبح !

درمانده بودم که چه کنم . بارهایم فراوان بود و محل اقامتم را در کابل تحویل داده بودم . هوا هم رو به تاریکی بود . دردسرتان ندهم . گفتند پرواز برای فردا همین ساعت انجام می شود . خدا می داند با چه بدبختی آن شب برگشتم به کابل و البته با کمک دوستانم برای صبح روز بعد جایی در پروازی دیگر به مقصد هرات گرفتم و آمدم هرات . دو سه روزی هم آنجا ماندم و به زیارت مزار " پیر هرات " و " جامی " بزرگ و... رفتم . چند روز بعد یک تاکسی خطی که در مسیر هرات – مشهد دایرند را دربست به حدود 300 هزار تومان کرایه کردم و زمینی راهی مرز دوغارون شدم تا از آنجا به "تایباد " و " تربت جام " و خلاصه مشهد بیایم .مسیر زمینی چندان امن نیست . به ویژه که همان روزها چند خارجی را در هرات کشته بودند و روز قبل از حرکت من هم دو ایرانی را ربوده و از خانواده هایشان در ایران تقاضای چند هزار دلار پول کرده بودند تا رهایشان کنند . راننده خودش هراتی بود . وقتی از مرز گذشتیم ، انگار از میدان جنگ دور شده باشیم ، هر دو نفس راحتی کشیدیم . راننده با صداقتی تاثرانگیز گفت :" اصلا هوای این طرف یک جور دیگر است ..." آنجا بود که فکر کردم امنیت مثل سلامتی است و اغلب ما قدرش را نمی دانیم . درست مثل سلامتی که تاجی است بر سر آدم های سالم که فقط آدم های بیمار قادر به دیدن آن هستند .

منبع : همشهری جوان – شماره 467

18 مرداد 1393

 

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جهان دیوانه شده است

تاریخ:سه شنبه 7 مرداد 1393-02:57 ب.ظ


خطی بر آب

کولر خانه را تازه درست کرده ام . در نیمه شبان پایان تیرماه ولو شده ام جلو تلویزیون و خنکای دلچسبی از ملحفه ای که رویم کشیده ام ، به پوستم می ریزد . چند ضربه به بالش ها می زنم تا نرم تر شوند . در همان حال آب انبه غلیظ تگری را ذره ذره از نی شیشه ای به دهانم می کشم مزه مزه می کنم ، قورت می دهم و جرعه بعدی ... عطر غذایی لذیذ تمام هال را فراگرفته و ...در همان حال فیلم سینمایی مورد علاقه ام تمام می شود . شبکه را عوض می کنم و ناگهان همه جا پر می شود از وحشت . خانه ها منفجر می شوند و کلی از خاک و خون و جسد از در و پنجره ها به بیرون فوران می کند . کودکانی که بی سر بر آسفالت خیابان ها آرمیده اند ، چنانکه گویی بی سر بی سر زاده شده اند ...

تنها در یک روز آمار شهدای غزه از سیصد و اندی به حدود 500 می رسد . جهان دیوانه شده است ...تاب ندارم . برمی گردم . این طرف فیلم سینمایی بعدی شروع شده ، خدا می داند برای چندمین بار " محمد رسول الله (ص) " در حال پخش است . داستان به صحنه ای رسیده است که مشرکین مکه در حال شکنجه " سمیه گ اند . او از شدت زخم وارده جیغ های جگرخراش می کشد . اما فریاد رسی نیست . گروه اندک تازه مسلمان در اتاقی کوچک ، گرسنه و تشنه حبس شده و از آنچه منتظر آنهاست و از جیغ های ممتد سمیه به وحشت افتاده اند . اما به خدا پناه برده و همراه سمیه زیر لب تکرار می کنند ؛ " اشهد ان لا الله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله ..." و این ذکر مشرکان را بی تاب می کند و صدا در گلو خفه می شود و... تمام مکه ، تمام عربستان و جهان و کفر غوطه ور است ...

تاب ندارم ...آن سو هنوز اخبار است . صدها هزار مسلمان فلسطین بی پناه در زیر آتش بی امان کفتارانی بچه کش ، از زمین و دریا و آسمان به خون کشیده می شوند . از همه سو مرگ می بارد و موشک ، هجوم توپخانه و گلوله و رگبار و ... آنها با برادرانشان با خواهران و کودکانشان تکه تکه می شوند و در همان حال می نالند :" اشهد ان لا الله الا الله و..." ترکش های موشک بعدی گلویشان را می درد و خون به دیواره های مخروب شتک می زند . آه اکنون اما یک میلیارد هم کیش آنها صدایشان را می شنوند ، در خانه هایشان ...زیر نسیم خنک کولرها و در حالی که آبمیوه های اعلا را مزه مزه می کنند ، آنها را تماشا می کنند و چشمانشان را بر آنان می بندند ...در خانه ها و مرزهایشان را بر آنان می بندند ...امروز گروهی از هم کیشان آنان پول خرید نیزه های آتشین را می دهند که جگر آنان و کودکانشان را جر می دهد ...امروز صدای آنها را همه انسان های جهان می شنوند و انگار انسانی باقی نمانده است . و امروز تمام این غم در دستم که به افتخار زخمی از جنگ های نابرابر ، بر خود دارد ، تنها لیوانی شکسته و خون آلود بر جای گذارد . همین .

منبع : همشهری جوان – شماره 465

4 مرداد 1393

 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پنجشیر و غم ها و شادی هایش

تاریخ:جمعه 3 مرداد 1393-04:55 ب.ظ


خطی بر آب

شماره هفته قبل مجله مصادف با زمانی شد که من زمینی از شهر "هرات" در غرب افغانستان عازم مشهد بودم و لذا نتوانستم مطلب را برسانم . آخرین بار برایتان از پنجشیر گفتم . آخرین روز ماه شعبان امسال مصادف با هفتم تیر ماه جاری ما به دعوت "احمد مسعود" –یگانه پسر احمد شاه مسعود – از کابل عازم پنجشیر شدیم . ما یعنی من ، عبید و ذبیح مهدی و آقای امیری که ناشری سرشناس است . در افغانستان و در یادداشت قبلی هم ذکر خیرش شد . این برادران مهدی اما دوستان قدیمی هستند . آنها فرزندان دکتر محی الدین مهدی از نمایندگان استان بدخشان افغانستان در پارلمان این کشور هستند . برخی از شما که کتاب " در پایتخت فراموشی " را خوانده باشید ، حتما آنها را می شناسید . من این خانواده را از حدود یک و نیم دهه پیش در تاجیکستان می شناسم . مشهورترین سریال مستندی که من ساخته ام یعنی " حماسه ناتمام " یا " شیر دره پنجشیر " –درباره شهید احمد شاه مسعود – با کمک پدر این دو جوان کلیدش زده شد . آنها آن روزها از شر طالبان به شهر " دوشنبه "پناه آورده بودند و دکتر مهدی معرف و ضامن من نزد احمد شاه مسعود شد و امکان همراهی با وی را برایم میسر ساخت .

بگذریم . حدود ظهر به پنجشیر رسیدیم . البته پنجشیری که حالا می دیدم با آنچه بیش از یک دهه پیش دیده بودم ، زمین تا اسمان فرق کرده بود . حالا این دره مشهور در تقسیمات کشوری به استان بدل شده و در بیشتر نقاطش برق ، تلفن و حتی اینترنت موجود بود . پیش از هر کجا مستقیم رفتیم بر سر مزار مسعود بزرگ و ...چه غمی گرفت مرا . شرحش آسان نیست لذا می گذرم . آنجا بودیم که احمد و همراهانش نیز از کابل رسیدند و رفتیم برای ناهار ...به خانه ای بسیار زیبا و ساحل رودخانه راهنمایی شدیم و در اتاقی که دیوار جنوبی آن از میان آب بالا آمده بود ، سفره ای مفصل آماده پذیرایی از مهمانان بود .

پس از ناهار احمد ما را به خانه پدری اش برد ، جایی که من خاطراتی فراموش نشدنی از آن داشتم . آن باغ کوچک ، آن استخر و آن پله های سنگی و خانه ای کوچک که چون نگین سپید بر آن بستر سبز نشسته بود . به هر گوشه خانه که می رسیدیم او با حرارت توضیح می داد که بنا دارد چه اصلاحاتی آنجا به عمل آورد . مرا به یاد صحنه ای از روزهای تصویربرداری مستند " حماسه ناتمام " انداخت . به نحو عجیبی آن روز برایم تداعی شد که با احمد شاه مسعود در دهکده خواجه بهاءالدین وارد خانه ای شدیم . بلافاصله پس از ورود ، او که مهندس ساختمان بود ، شروع کرد ایرادات بنا را گرفتن ، اینکه اتاق ها باید کدام سو می بودند و پنجره ها از کدام طرف باز می شدند و کدام دیوارها اضافی است و ...انصافا هم چقدر دقیق بود نظراتش ...و حالا احمد داشت دقیقا همان نقش را ایفا می کرد .اینکه کدام سو باید گل کاشته شود ، چمن ها تا کجا ادامه یابند و کجا جدول کشی شود و...نظیر پدرش بسیار موقر و متین بود و ناخواسته در جمعی که قریب به اتفاقشان سن و سالی بیشتر از وی داشتند ، ناخواسته و بی هیچ تلاشی احترام همه را نسبت به خود  برمی انگیخت . بگذریم .لذتبخش ترین سخنش در آن روز برای من وقتی بود که گفت :"آقای جعفریان ! مَه[من] بسیار خرد [کوچک] بودم که پدرم شهید شد ...مَه واقعیت پدرم را از روی فیلم های شما می شناختم ..." صدایی که بی شک تا لحظه مرگ با من خواهد بود.

منبع : همشهری جوان – شماره 464

28 تیر 1393

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

توفان تهران و نگرانی های کبوترانه ما !

تاریخ:دوشنبه 9 تیر 1393-07:06 ب.ظ


                           خطی بر آب

چهار سال پیش از آپارتمان کوچکم در اتوبان نواب ، کوچ کردم به آپارتمان کوچک تری در اطراف میدان انقلاب . نسبت به جای قبلی آرامش بیشتری داشت . حسن دیگرش داشتن یک بالکن سه چهار متری بود . همان دو سه هفته اول یک جفت کبوتر آمدند گوشه بالکن و روی کولر لانه درست کردند . به زنم گفتم کاری کند که بروند اما او با خوی روستایی و مهربانی ذاتی اش مانع شد . طولی نکشید که زیاد شدند . دائم روی کولر و داخل کانال ها و ... سر و صدایشان برپا بود . صدای برخورد پنجه هایشان با بدنه فلزی کانال کولر همیشه و تا هنوز آشناترین صدا در خانه کوچک ما بود و احتمالا هست . در ادامه عرض می کنم چرا احتمالا ؟

باری کم کم اینها بالکن ما را صاحب شدند . دیگر برای ما قابل استفاده نبود . چنان آنجا را کثیف می کردند که زنم هم با تمام وسواسش در تمیزی ، بی خیال آنجا شد . نه می شد وسیله ای در بالکن گذاشت و نه لباسی پهن کرد و ... چون همه چیز را به گند می کشیدند . مشکل دیگر ورود به بالکن بود. تا در آنجا را باز می کردیم ، اینها که حالا بعد یکی دو سال زیاد شده بودند ، پر می زدند از آشیانه هایشان و هراسان فرار می کردند و زنم هر بار سخت احساس گناه می کرد که چرا آرامششان را به هم زده است . چند بار هم تا در را باز کردیم ، یکی دوتایشان پر زدند و آمدند توی آپارتمان . کلی حرص خوردیم تا هم آنها سالم بمانند و هم وسایل ما و با مکافات بیرونشان کردیم .

سه و نیم سال این وضع ادامه داشت . چند هفته قبل در ساختمان ما آتش سوزی شد . در واحد بالا سر ما ناگهان اتش همه جا را گرفته بود . ساختمان جمعا 10 طبقه داشت و ما طبقه چهارم هستیم . همه ساکنان وحشتزده می گریختند . خانه ما پر دود شده بود . هی زنگ آیفون را می زدند و می گفتند جانتان را نجات دهید . من دراز کشیده بودم و کتاب می خواندم . زنم پرسید چکار کنم ؟ صدای پا و داد و بیداد جمعیتی که هراسان از پله ها می گریختند ، ساختمان را پر کرده بود . خوب می توانستم حس کنم که زنم بیش از خودمان از سرنوشتی که منتظر کبوترهاست به وحشت افتاده . به ویژه آنکه در اشیانه گوشه بالکن یک جفت تخم از چند روز پیش دیده بود . در همین حال چند تکه چوب و پارچه شعله ور از بالکن بالایی افتاد روی بالکن ما . زنم معطل نکرد رفت و تخم کبوترها را با کمی از پوشال آشیانه آورد توی آپارتمان . حالا صدای آژیر آتش نشانی هم بلند شده بود . ماموران دوان دوان از پله به طبقه بالا رفتند . یکی از آنها در واحدها را با مشت می زد و می پرسید : کسی نیست ؟ ...ما جوابی ندادیم و... دردسرتان ندهم . دو سه ساعتی کشید و آتش را خاموش کردند . البته صدها لیتر آب از بالکن ریخت روی بالکن ما و همه آشیانه ها را خراب کرد .

                             خطی بر آب

از روز بعد کار ما شروع شد . زنم آشیانه ای –به رغم خودش- مناسب روی بالکن درست کرد . اما یک جفت کبوتری که گویا تخم مال آنها بود ، خیلی روی خوش نشان نمی دادند . گاهی یکیشان می آمد و مدتی روی تخم ها می نشست و گاه ساعت ها ناپدید می شدند ...بماند که زنم کلی از طریق اینترنت اطلاعات جمع کرد و گاه تخم ها را به اتاق می اورد و ساعت ها در دمای مناسب قرار می داد و ...عاقبت یک جفت جوجه متولد شدند ... البته در آشیانه . یعنی یک روز صبح زنم با شادی بی سابقه ای اعلام کرد دیشب کبوترها برگشته بودند به آشیانه و روی تخم ها و صبح دیده که جوجه ها متولد شدند . مدتی کبوترها به جوجه ها غذا می دادند . البته موسسه مددیاری زن من هم مراقب همه چیز بود . هر چی می گفتم کاری به کارشان نداشته باش ! گوش نمی کرد .چند روز بعد گفت ؛ یک از جوجه ها دارد می میرد . با بغض گفت . بعد هم رفت آنها را از آشیانه و روی بالکن آورد داخل خانه . دردسرتان ندهم . می دانستم این کار غلط است . اما دیگر فقط تماشا می کردم . سعی کرد به آنها غذا بدهد . نشد . بعد هم که آنها را برگرداند ، دیگر کبوترها توجهی به جوجه ها نکردند . ولشان کردند . آنها هم از گرسنگی جیغ و دادی را می انداختند که آدم خنده اش می گرفت ...مدتی بعد یکی از آنه مرد و در خانه ما عزای عمومی شد . بعد هم مسافر شدیم و عازم مشهد . زنم رفت و یک قفس شیک خرید و راه و چاه را هم از هواپیمایی پرسید و هنگام سفر جوجه را که حالا بزرگتر شده بود ، دادیم به بار . در مشهد هم همین بساط را داشتیم . و کم کم جوجه به راه رفتم افتاده بود . زنم نقشه می کشید بزرگ شد ببردش و در حرم امام رضا (ع)آزادش کند ... اما یک روز این یکی هم مرد .گویا زیادی در آفتاب مانده بود . این بار زنم داشت دق می کرد . چون به شکلی خود را در مرگش مقصر می دانست . رسما افسرده شده بود ، هی به قفس خالی نگاه می کرد و اشک هایش جاری می شد ...حالا دو هفته ای گذشته و به لطایف الحیل کاری کردیم جوجه ها را از یاد ببرد . اما امروز در مشهد خبر توفان هولناک تهران را شنیدیم ...حالا زنم از سرنوشت احتمالی کبوترهای اصلی و آشیانه هایشان در بالکن خانه تهران به وحشت افتاده ...جدا که همه جوره یک دردسر طولانی مدت شدند . میبینید ، کبوترهای توی بالکن برای زندگی ما ...خودمانیم ، چیزی به زنم نمی گویم اما من هم گاهی دلم برای ان جوجه ها و سروصدایشان تنگ می شود !

همشهری جوان – شماره 459

24 خرداد 1393


پ ن :عکس ها از وبلاگ ساقی جعفریان  استفاده شده است .باتشکر




دنبالک ها: وبلاگ ساقی جعفریان 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دخترک پست خراب !

تاریخ:دوشنبه 9 تیر 1393-06:16 ب.ظ


هفته  قبل گفتم که ناگهان زدم به راه و آمدم تاجیکستان و از اینجا هم خدا بخواهد به کابل خواهم رفت . نقل مفصل حکایات سفر بماند برای بعد . نقدا چند خطی از حال و هوای اینجا برایتان می نویسم ، بنویسم ، بی شک اغلب شما می دانید که زبان رسمی در اینجا فارسی اما خط الفبا از نوع روسی و یا به اصطلاح رایج "سیریلیک " است ، چیزی شبیه همان فینگلیش خودمان که شما در پیامک هایتان گاه جملات فارسی را با الفبای انگلیسی می نویسید . حالا فکر کنید اینجا همین کار را می کنند اما با الفبای روسی و البته با این تفاوت که این خط و الفبای رسمی آنهاست . لذا در شهر که راه می روید ، اطراف شما پر است از تابلوهایی با خطوط عجیب و غریب ...اما همراه تاجیک ما برایتان یکی یکی آنها را می خواند :" چایخانه راحت " یا " دانشگاه آموزگاران " یا " آشخانه[رستوران] لذت " و... به همین ترتیب می روید کتابخانه ملی آنها و می بینید یک نفر کتاب قطوری جلویش گذاشته با قطر عجیب و می پرسید : این چیست ؟ می گوید : دیوان حافیظ ...و از روی همان خطوط اجق و وجق می خواند : مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید ... و شما با حیرت می پرسید : اینها را که می خوانی کجا نوشته است ؟ ...و او همان صفحه پیش را با همان خطوط عجیب نشان می دهد و می گوید :اِ نه [ایناهاش] د همین جاست ! خلاصه به قول دکتر منوری ؛ کمی آدم درد می گیرد وقتی می بیند میلیون ها نفر زبان شیرین فارسی را با چنین خطی کتابت می کنند و می خوانند و چندین دهه است تمام آثارشان را به همین الفبا تولید می کنند . تصور کنید شاهنامه فردوسی ، تاریخ بیهقی یا با الفبای روسی و ... چه شود ! بگذریم .

نکته جالب دیگر کژتابی معنایی واژگان مشترک در فارسی رایج در اینجا نسبت به فارسی رایج در ایران است . البته این را بگویم که در اینجا جنبشی هست که سعی می کند تا حد امکان واژگان واحدی را معادل سازی کند .مثلا آنتن را "موج گیر " ، کرنر را " ضربه کنجی " ، فست فود را " خوراکی تیز تیار " و... می گویند . این خوب است . اما آن کژتابی که حرفش را زدم گاه ارتباط را مشکل می کند . مثلا در اینجا واژه " پست " در معنای مجازی لاغر ، در افغانستان هم خراب به همین معنا استفاده می شود .میهمان یکی از مقامات بلند مرتبه اینجا شده بودیم . همراه دیگر مهمانان در سالن بزرگی بودیم . کمی دورتر از ما چند نفر از خانم های تاجیک سر میز دیگری ایستاده بودند . آن مقام ارشد ، درباره دخترش و اینکه در ایران تحصیل کرده برای ما توضیحاتی داد و بعد می خواست بین جمع خانم هایی که دورتر از ما ایستاده بودند او را نشان دهد . چند بار سعی کرد و ما متوجه نشدیم کدام یک را می گوید . عاقبت یکی از همراهان او به دختر جوان و لاغری که از یکسوی میز ایستاده بود و قد کوتاهتری داشته اشاره کرد و رو به ما گفت :" اَمو [همان] دخترک پست خراب دختر جناب آقای ... است " و آن مقام ارشد هم با خوشحالی سرتکان داد که ؛ بله! هموست ...ما اول فکر کردیم طرف خواسته از رئیس انتقام بگیرد و به او توهین کند . اما بعد پی بردیم او یک جمله کاملا معمولی را گفته و ما ذاتمان خراب است !

همشهری جوان – شماره 461

7 تیر 1393

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آشکار شدن سرنوشت ملت

تاریخ:شنبه 31 خرداد 1393-11:56 ب.ظ


                                      خطی بر آب

من ناگهان به سرم زد و آمدم " دوشنبه " ...از اینجا هم می روم کابل . متاسفانه فرصت نوشتن مطلب برای این هفته پیش نیامد . مرا ببخشید . در هفته های بعد حتما از این سفر برایتان می نویسم .دیشب دیدن مسابقه ایران – نیجریه با این تاجیک های عاشق ایران خیلی حال داد ، به خصوص که پیش استاد شکورزاده ، شاعر و نویسنده شهیر تاجیکستان بودم ... شکور جان با هر توپ حساس فریاد می کشید و زن و بچه اش تذکر می دادند " چرا اینقدر فریاد می کشی ! خاموش باش !" ...اما او همین طور که چشمش به تلویزیون بود ، با عصبانیت می گفت :" هی زنک ! امشب دارد سرنویشت میلت آشکار می شود ...گپ نزن !"

منبع : همشهری جوان شماره 460

31 خرداد 1393

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جماعت ! یه دنیا فرقه بین دیدن و شنیدن

تاریخ:پنجشنبه 15 خرداد 1393-03:15 ب.ظ


خطی بر آب



1.شمال شرق افغانستان-خرداد 1372

امروز در شرقی ترین نقطه از خاک افغانستان رسیدیم به یک پایگاه از مجاهدین افغانستانی و تاجیک . یک هفته پیاده روی کرده ایم ، آن هم در مسیرهای صعب العبور کوهستانی . تنها غذایی که اینها دارند سیب زمینی است . حتی از نان و نمک هم خبری نیست . گویا تمام مدتی که اینجا هستیم باید سیب زمینی آب پز بخوریم .اردوگاه در ساحل رودخانه "آمودریا" یا همان جیحون افسانه ای است .آن سوی رودخانه ، کشور تاجیکستان و کمی دورتر در شرق ، چین قرار دارد . 30 – 40 کیلومتر هم به سمت جنوب بروی ، می رسی به پاکستان . جای عجیبی است اینجا . دوربین ها را راه می اندازیم و از لحظه ورود ، فیلم برداری شروع می شود .

جز مجاهدان افغانستانی ، از ملیت های دیگر هم اینجا هستند . روز اول با فرمانده اصلی آنها مصاحبه می کنیم :" اکبر جان " و " جمعه بای نمنگانی " . در خلال پرسش ها وقتی می پرسیم : اگر این تصاویر شما را امام خمینی (ره) از تلویزیون ایران می دید ، چه به ایشان می گفتید ؟... آنها چنان متاثر می شوند که ما حیرت می کنیم . اول بغض می کنند ، بعد سکوت می کنند و اشکشان جاری می شود و در آخر چنان به هق هق می افتند که مصاحبه را برای دقایقی قطع و دوربین ها را خاموش می کنیم .

2.بندر کراچی ،جنوب پاکستان ، ساحل اقیانوس هند – بهمن 1392

با یکی از دوستان رایزنی فرهنگی مان در کراچی آمده ایم لب ساحل قدمی بزنیم.برخلاف سرمای استخوان سوز این وقت از سال در تهران، اینجا هوا بهاری و بسیار دلنشین است. ساحل شلوغ است.یکی بادبادک می فروشد ،یکی نی می زند و مار می رقصاند و یکی شتر با جهاز را بر ماسه ها می چرخاند و ملت سوارش می شوند . چهار – پنج نفر را هم می بینم که یک نفرشان دو عصا زیر بغل دارد . به نظرم می رسد از پشتون های جنوب افغانستان باشند . نظر به تجربه یقین می کنم ، همگی از طالبان باشند و آنکه عصا دارد بی شک مجروح جنگ های داخلی افغانستان است و برای درمان آورده اندش اینجا تا بعد بازگردند به جبهه های جنگ و خط مقدم نبردها در مثلا حومه قندهار و هلمند و امثالهم . پیش می روم سر صحبت را باز می کنم . به لهجه افغانستانی ها حرف می زنم و می گویم ایرانی ام اما سال ها ساکن کابل بوده ام . صحبت از امام خمینی (ره) می شود . کمی از برایشان از روح الله می گویم ؛ مقاومتش مقابل آمریکا و نظراتش برای وحدت مسلمین در برابر دنیای کفر و ... چنان شیفته می شوند که هر بار وسط صحبتم چند نفری تکرار می کنند ؛ " سبحان الله " و اصرار می کنند یا میهمان ما شوند و یا ما میهمانشان شویم و بیشتر از امام برایشان بگویم .

3.تهران –خرداد 1393

دعوت شده ام به یک محفل کارشناسی در یک مرکز مهم دولتی . وقتی می رسم ، میبینم کلی آدم سیبیل به سیبیل دور یک میز بزرگ نشسته اند . موضوع جلسه بررسی وضعیت مسلمانان آسیای مرکزی و نوع تقابل و روابط ما با آنهاست . همه حضار دکتر و پروفسور و روسای دانشگاه و خلاصه کارشناسانی هستند که مراکز رسمی ما از آنها برای اجرای سیاست هایشان مشورت می گیرند . فقط من بین آنها نخودی هستم ! هرکدام منبری مفصل می روند و جوهر بحث این می شود که؛ بله ! تفکر تکفیری و الحادی در اسیای مرکزی نفوذ کرده و ما اگر بناست آنجا کاری بکنیم با تکیه بر ایرانیت و از این منظر باشد و ... بعد هم جریان افراطی " دره فرغانه" ازبکستان را مثال می زنند که رهبر آنها بعدها " جمعه بای نمنگانی " شد و به القاعده گرایش یافت ،آنها هم جذبش کردند و تا فرماندهی غیرعرب ها کل سازمان القاعده ترقی کرد و عاقبت در جریان حمله آمریکا به افغانستان ها کشته شد . من حیران مانده ام چه بگویم ؟ یکی نماینده مجلس است و دکتر علوم سیاسی ، آن یکی رئیس فلان اداره مهم است و دکترای بهمان دارد ،آن دیگری ... بین جلسه تنفسی می دهند و گویا قرار است بعد من حرف بزنم .از فرصت استفاده می کنم . می زنم از ساختمان شیک آن اداره محترم در شمال تهران بیرون . یک تاکسی می گیرم و به خانه بازمی گردم . در همان حال مسوول جلسه زنگ می زند که کجایید ؟ نوبت سخنرانی شماست ! می گویم : در راه خانه ! ناراحت می شود که چرا رفتید ؟ و می شنود :برادر جان ! این بزرگان همه روی هوا هستند و من روی زمین . نام ها و سوژه هایی که آنها در رسانه ها شنیده اند و درباره ایشان خوانده اند ، من دیده ام و با آنها زندگی کرده ام . به قدری تفاوت این مجاز و حقیقت زیاد است که تفهیمش آن هم از سوی من به آن اساتید غیرممکن خواهد بود . به ویژه آنکه هرکدام چند دکترا دارند و جایی رئیس و مسوولند و کارشناس مورد وثوق و ... من هیچ کاره . اما همین " جمعه بای نمنگانی " ، در کوه های شرق افغانستان جلوی دوربین ما پس از شنیدن نام امام خمینی (ره) آنقدر متاثر شد و گریه کرد که از حال رفت . آن موقع بیست و سه سالش بود . معلوم است که ما آنها را ول کرده ایم به امان خدا ، در برابر هجوم پول و تفکرات تکفیری رقبا و ... حتی برای نشر افکار حضرت روح الله نزد اذهانی که تشنه تفکرات انقلابی او در جهان بودند ، قدمی برنداشتیم . اغلب عشاق امام ، فراتر از نام و اندک خبر رسانه های جهان چیز بیشتری از ایشان نمی دانند . نیاز به هیچ حرکت محیرالعقول و فیلم سینمایی و تولیدات هنری و ... برای صدور انقلاب و افکار امام نبود . اگر همان آثار و گفتار او را لااقل ترجمه می کردیم و به دست جهانیان می رساندیم آن وقت می دیدیم چه انبوهی از فطرت های پاک تشنه این معارفند . نکردیم و حالا نق می زنیم چرا جذب تکفیری ها شدند و... به خدا قسم عظیم ترین کارخانه غنی سازی ما تفکرات حضرت روح الله است . کاش قدر بدانیم .

منبع : همشهری جوان – شماره 457

10 خرداد 1393

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بر فرشی از کلاه و جسد

تاریخ:سه شنبه 6 خرداد 1393-02:53 ب.ظ


                                    خطی بر آب

این شماره مجله همزمان با سوم خرداد سالگرد آزادی خرمشهر به دست شما می رسد . دو شعر کوتاه از خودم برایتان نوشته ام .امیدوارم خوشتان بیاید .

1

آن روز اولین نفری بودم که وارد شهر شد

خیابان ها پر بود از کلاه و جسد

هنوز خانه هایی در آتش می سوختند ...

سی سال است تلویزیون

هر سال از رشادت ما می گوید در آن روز

و فیلم خیابانی را نشان می دهد

                          با فرشی از کلاه و جسد

من اما بر ویلچیری کهنه

در خانه اجاره ای دخترم

فقط همین شبکه را می بینم

                       در همان خیابان !


2

نرگس ترسیده بود

سرهنگ عراقی به سمتش رفت

و من با عصای چوپانی

                   محکم به صورتش کوبیدم

بعد ،

     عروسک دخترم را برداشتم

و گریختم...


دیشب دستگیر شدم

در خانه نوه ام

به جرم اثر آشکار انگشتم

                      بر چماقی کهنه

که بانکداری معروف را با آن کشته اند !

 

منبع : همشهری جوان – شماره 456

3 خرداد 1393

 

                         





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از برکات " ه ج " در آسمان سوریه !

تاریخ:دوشنبه 22 اردیبهشت 1393-07:26 ب.ظ


                       خطی بر آب

خیلی ها پیام داده بودند باز هم از  خاطرات سفر سوریه بنویس ... باری بخش های سیاسی و تحلیل جنگ و نیروها بماند برای جای دیگر . اینجا عجالتا دو تا خاطره بامزه نقل می کنم . از تهران وقتی سوار هواپیما شدیم ، همان اول متوجه شدم یکی از مهمانداران خانم که خیلی هم جوان بودند به نظرم برای این شغل ، من را وراناز می کند . ساعتی پس از پرواز وقتی از آسمان عراق گذشته و وارد  آسمان سوریه شده بودیم ، رفتم سراغ علیرضا قزوه و دوستانی که در ردیف های جلوتر بهروز افخمی و ابوالقاسم طالبی و رضا امیرخانی و ناصر فیض و ... خلاصه جماعت سرگرم مباحثه بودند . در همین حال آن مهماندار خانم همان طور که چشمش به من بود امد به طرف ما و از کنار این بزرگوار گذشته و رسید به من و قزوه . با اشتیاق پرسید : شما آقای محمدحسین جعفریان هستین ؟ ... برای یک لحظه اغلب دوستان در ردیف های جلوتر ساکت شدند و سرچرخاندند و ... من یک جورهایی از اینکه این بزرگوار بین این همه آدم حسابی مرا شناخته بود و سراغ کس دیگری را نگرفته بود احساس گناه می کردم ! قزوه طبق معمول شوخی های بی مزه اش را شروع کرد که : بله ! خود خودشه ، مولانا جعفریان ، مرد خداست و...ضمن آن گفت فلانی و فلانی هم با ما هستند و من هم فلانی ام و ... اما این بنده خدا همچنان با لطف و اشتیاق و بی توجه به آن توضیحات خطاب به من شروع کرد که : من خیلی مطالب شما را دوست دارم و قلمتان حرف ندارد و ... از این تعارفات . من هم باز اسامی دوستان همراهمان را ردیف کردم تا طرفم بداند و اگر این خوشحالش می کند سراغ آنها هم برود و در همان حال با خودم فکر می کردم او درباره کدام مطالب حرف می زند و این قدر برایش مهم بوده و هست که بقیه مشاهیر را رها کرده و جرجیس را در آسمان سوریه چسبیده ... که در همین حال خودش به چند نمونه ای از مطالب اشاره کرد که فلان و بهمان مورد خیلی خواندنی بود و ... من دوزاری ام تازه افتاد ! همه مطالبی که از من ادرس می داد در مجله همشهری جوان چاپ شده بود . فهمیدم طرف از آن ه.ج خوان های حرفه ای است .

در همین حال چند خبرنگار همراه ما که تا آن لحظه با دیگر بزرگان می پریدند و حواسشان به ما نبود ، حسابی جا خورده و زیرچشمی اوضاع رامی پاییدند . مهمانداران دیگر هم که رد می شدند ، نظر به لطف همکارشان به من ، خوش و بشی با من می کردند و گرم می گرفتند . حس کردم علیرضا برایش سوال شده که چطور از بین این همه ... من هم خشکی بالا نیاوردم و بعد رفتن ان خانم محترم بلند گفتم :" بسوزد پدر شهرت ...آدم در آسمان سوریه هم راحت نیست " و برای قزوه که به نظرم هنوز در ذهنش به دنبال پاسخ سوالش بود با شیطنت موعظه کردم :بعضی ها تصور غلوآمیزی از شهرتشان دارند . بین مردم که بروند معلوم می شود چند مرده حلاجند و ... خلاصه تا هنوز هم رو نکردم که آن دم عیسی از برکات همشهری جوان نویسی من بود و... بگذریم . بنا بود دو تا خاطره بنویسم ، اما همین اولی طولانی شد ، دومی که از این هم بامزه تر است ! بماند برای بعد !

منبع : همشهری جوان – شماره 454

20 اردیبهشت 1393

 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این دو کتاب را از دست ندهید

تاریخ:چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393-05:39 ب.ظ

                                                        خطی بر آب


این یادداشت را در روزهای اوج نمایشگاه کتاب می خوانید . معمولا در این اوقات خبرنگارهای زیادی با اهل قلم تماس می گیرند تا پیشنهادات آنها را برای خرید کتاب بشنوند و به مخاطبان منتقل کنند . توصیه کردن همواره کار سختی است ، اما غیرممکن نیست . به ویژه آنکه اگگر برخی پیشنهادات طلایی را در استین داشته باشی . باری درباره نمایشگاه کتاب امسال هم همین طور است . در پاسخ به خبرنگارانی که زنگ می زنند ، می توان حرف هایی زد که نه سیخ بسوزد و نه کباب ! نام چند ناشر و کتاب معروف را برد و بقیه را به سلیقه و شانس مخاطب واگذار کرد ! یا ژست دلسوزی گرفت و از زمین و زمان انتقاد کرد و اوضاع چاپ و نشر را نابسامان خواند و تمام ! می توان ...خلاصه راه های زیادی هست که می شود طوری پاسخ داد که در عین حال هیچ پاسخی نداده باشی ! دیده اید بعضی ها تا چه حد در این کار مهارت دارند ؟ سوالی می پرسی و آنها کلی حرف می زنند و از همه دری سخنی می گویند و تنها چیزی که نمی گویند ، پاسخ همان سوال شماست ! یا بعضی دیگر را دیده اید که نیم ساعت حرف می زنند و اما عملا هیچ چیز نمی گویند . چون وقتی برمی گردی حرف های طرف را مرور می کنی یا نوشته اش را از آغاز می خوانی ، هیچی دستگیرت نمی شود ! بگذریم ، برای آنکه یادداشت خود من هم شبیه آنچه وصفش را کردم نشود ، با وجود سختی پیشنهاد دادن ، می خواهم دو پیشنهاد برای خرید در نمایشگاه کتاب به شما بدهم . اول " گزیده اشعار علی معلم دامغانی " است . اسم کتاب همین است . به تعبیر " محمد کاظم کاظمی " این اثر درخشان فربه تر از ان است که نام گزیده بر آن بگذاریم . یک جور کلیات است و این از شاعری که بسیار کم سروده هایش را منتشر می کند ، سخت مغتنم است . به ویژه آنکه چند استاد بزرگ چون سید ابوطالب مظفری ، محمد کاظم کاظمی جناب نورالهیان و ...تمام سروده ها را به دقت بررسی و واژگان دشوار و کلیدی شعرها را شرح و معنا کرده اند . به باور من انتشار این کتاب در تاریخ ادبیات ما یک اتفاق است و از آن جنس آثار است که چیزی بر غنای فرهنگ فارسی افزون می کند .

باری کتاب دیگر نامش هست ؛ "امام موسی صدر؛7 روایت خصوصی" ، این کتاب هم اثر ویژه ای است . این را هم همان انتشارات سپیده باوران منتشر کرده است . من در جریان مراحل سخت و پرمشقت نگارش آن بودم . نویسنده برای مستند شدن کار و دریافت حس و حال اثر ، مدتی را به لبنان رفت و شهر و روستاهایی که امام موسی صدر آنجا زیسته ، بالیده و مبارزه کرده است . بسیاری از نزدیکان او را یافت و با آنان گفت و گو کرد . در همه مراحل کار با خانواده امام موسی صدر مرتبط بود تا نکته ای و سخنی جابه جا نشود و همه چیز دقیق باشد ، لذا از تحقیق تا نگارش و انتشار ، سال هایی از عمر خود را صرف آن کرد . مهم تر از همه آنکه نویسنده نثر معرکه ای دارد . به قول یوسفعلی شکاک ؛ " قلمش غولی است برای نثر امروز " و مهم تر از همه اینها آنکه ، خواهر من است !

منبع : همشهری جوان – شماره 453

13 اردیبهشت 1393

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :8
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...