تبلیغات
خطی بر آب - مطالب روزنامه شهرآرا

این وبلاگ توسط یکی از دوستداران قلم نوشته های جناب استاد محمدحسین جعفریان اداره می شود .

بیمار یک انسان است نه یک قلک!

تاریخ:یکشنبه 2 آبان 1395-11:01 ق.ظ


نظیر برخی فیلم‌های سینمایی، می‌خواستم در پیشانی این یادداشت بنویسم؛ بر اساس یک داستان واقعی! اما بعد فکر کردم ضرورتی ندارد. چراکه بیشتر خوانندگان این سطور، حتما چنین بلاهایی بر سرشان آمده و بیشتر مسئولان مربوطه هم، از این معضل باخبرند. تنها محض یادآوری و انجام وظیفه روزنامه‌نگاری، آن را می‌نویسم، باشد از یک‌سو هشداری باشد به مردم تا در چنین دام‌هایی نیفتند و تذکری هم باشد به مسئولان تا نظارت‌های مربوطه را جدی‌تر بگیرند.
اما بعد، چند روز قبل مادر یکی از دوستان سرشناس و جانباز ما که در حومه تهران به‌تنهایی زندگی می‌کند، حالش خراب می‌شود. همسایه‌ها او را به نزدیک‌ترین بیمارستان می‌برند. چون بیمار حین غش‌کردن به زمین خورده بوده و در قفسه سینه احساس درد داشته از قفسه سینه‌اش عکس می‌گیرند و پزشک می‌گوید؛ یکی از دنده‌ها شکسته و احتمال دارد استخوان دنده ریه را سوراخ کند و بسیار خطرناک است و فورا ایشان بستری می‌شود.
ساعاتی بعد فرزندان ایشان خودشان را می‌رسانند. عروس خانواده که متخصص قلب است، عکس‌ها و آزمایش‌ها را می‌بیند و با آنکه متخصص ارتوپدی نبوده، تعیین می‌کند هیچ اثری از شکستگی نیست. پزشک بیمارستان اما در ادامه چندین آزمایش و سی‌تی‌اسکن‌های متعدد ازجمله از لگن و... دستور سه روز بستری دیگر را می‌نویسد و هنگامی‌که با اعتراض همراهان روبه‌رو می‌شود، می‌گوید: این تخصص من است و اگر نمی‌خواهید، با مسئولیت خودتان بیمار را ترخیص کنید. آن‌ها هم، چنین می‌کنند و البته به‌خاطر همان یک شبی که بیمار در آنجا شب را به صبح رسانده و البته دو سه تا سرمی که زده‌اند، یک و نیم میلیون تومان پول می‌پردازند. همانجا یکی از پرستارها می‌گوید: آفرین! خودتان را نجات دادید!
در تهران روز بعد، یک پزشک ارتوپد سرشناس به محض دیدن تصویر رادیولوژی قفسه سینه، می‌گوید کاملا معلوم است، این یک ترومای معمولی بوده و هیچ شکستگی وجود ندارد و اطمینان می‌دهد که بیمار را به منزل ببرند و می‌برند و تمام. حالا تصور کنید اگر در این خانواده، آن عروس پزشک، بموقع نمی‌رسید. ایشان می‌گوید هیچ نیازی به سی‌تی‌اسکن‌های بعدی، به‌ویژه لگن و... نبود چون بیمار اصولا دردی در آن ناحیه نداشته و ادامه بستری‌شدن هم ضرورتی نداشت. فقط عملا سبب می‌شد صورت‌حساب یک و نیم میلیونی بشود ١٠میلیون و بعد هم بیمار را ترخیص کنند و تمام... باری اگر مردم یا اصحاب رسانه، حتی در قالب نمایش و طنز، شبیه آنچه مهران مدیری از اوضاع برخی بیمارستان‌ها نوشت، از این دزدی‌های پنهان و آشکار جماعتی که نام جامعه پزشکی را لکه‌دار می‌کنند، چیزی بگویند و بنویسند، همه به آن‌ها حمله‌ور می‌شوند، اما به‌راستی این حقایق را باید در کجا گفت و نوشت؟ چه سازوکار نظارتی در این قبیل موارد پیش‌بینی شده تا بیمارستان‌ها هزینه بیخودی برای بیمار نتراشند؟ مرتب سخن از بدهی‌های هنگفت بیمه‌ها، به‌ویژه به بیمارستان‌های خصوصی گفته می‌شود، آیا بخشی از این بدهی‌ها از رهگذر درمان‌سازی‌هایی نظیر آنچه آمده، نیست؟ ارباب رجوع نگون‌بخت در این قبیل موارد پناهشان پس از خداوند کیست و کجاست؟ آیا اعلام یک تلفن و آدرس برای شکایات کافی است؟ آیا پیرزنی بیمار با آن حال و روز، امکان پیگیری و طرح شکایت دارد؟ آن هم در مسیری که برای نیل به آن، باید یک کفش آهنین پوشید؟ و تازه اگر در پایان ماجرا معکوس نشده و شاکی در جایگاه متهم نشانده نشود؟ باید چه کرد تا زحمات قشر دلسوز و فرشته‌صفت عموم جامعه پزشکی با فریبکاری و دزدی‌های پنهان این‌چنینی تعدادی معدود و محدود، آلوده نشود؟

منبع: شهرآرا آنلاین _ کدخبر 70228
1آبان 1395




نوع مطلب : روزنامه شهرآرا 
دنبالک ها: شهرآرا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

این‌قدر با مردم شوخی نکنید!

تاریخ:سه شنبه 27 مهر 1395-03:24 ب.ظ


جناب آقای جهانگیری، معاون محترم رئیس‌جمهور، فرموده‌اند در برخی ادارات، رفتار‌ها و برخورد‌های نامناسب با ارباب رجوع مشاهده می‌شود و از اهتمام دولت برای تکریم ارباب رجوع خبر داده و برای تحقق این مهم، دستور به تدوین تصویب‌نامه حقوق شهروندی در نظام اداری داده‌اند.
همچنین، برای مقابله با آسیب‌های اجتماعی، در همین جلسه نوید تشکیل سازمانی برای مدیریت و سامان‌دهی این آسیب‌ها را داده‌اند؛ اما انصافا مشکل بی‌توجهی و بی‌‌احترامی به ارباب رجوع به خاطر نبود چنین تصویب‌‌نامه‌ای است؟ دیگر آنکه آیا ما کم سازمان و مرکز و نهاد و‌... برای مدیریت و سامان‌دهی آسیب‌های اجتماعی داریم که حالا می‌خواهیم یکی دیگر هم درست کنیم و کلی نیرو، ساختمان، پول، انرژی و زمان را به آن اختصاص دهیم؟
همه‌روزه انبوهی از ارباب رجوع که کارد به استخوانشان رسیده یا حقوقشان را بعد از ماه‌ها نداده‌اند یا بیمه‌هایشان مشکل دارد یا حقوق آشکارشان تضییع شده و امثالهم، از مراکز و ادارات و جاهای مختلف، به امید حل مشکلشان، پرچم و پلاکارد به دست، جلوی مجلس یا ریاست‌جمهوری یا دیگر مراکز که امید فرجی از آن‌ها می‌رود تجمع می‌کنند.
نیازی به تصویب‌نامه حقوق شهروندی نیست. جناب آقای معاون لطف کنند و دستور دهند به داد همین‌ها برسند. این بهترین شکل تکریم ارباب رجوع است و هم‌زمان، بهترین مسیر برای مدیریت، سازمان‌دهی و پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی است.
تکریم ارباب رجوع و سازمان‌دهی آسیب‌های اجتماعی یعنی رسیدگی به صدها هزار سهام‌دار و سپرده‌گذار پدیده، میزان، ثامن‌الحجج، پردیسان و ده‌ها مورد مشابه دیگر. اینکه دیگر تصویب‌نامه جدید و سازمان تازه و جلسات دور و دراز نمی‌خواهد!
مردم برخی چیز‌ها را می‌بینند و برخی خبر‌ها را می‌شنوند که باعث حیرانی تک‌تک سلول‌هایشان می‌شود و در‌می‌مانند چه کنند و چه بگویند! یک نمونه‌اش موضوعات همین جلسه شورای عالی اداری اخیرکه با حضور انبوهی از دولتمردان و معاون‌اول رئیس‌جمهور تشکیل شد و اخبارش به صدر همه رسانه‌ها رسید.
اصولا هر وقت به انتخاباتی نزدیک می‌شویم، این دلسوزی‌ها بیشتر می‌شود، اما واقعا افکار عمومی معنی برخی رفتار‌ها و گفتار‌ها را نمی‌تواند درک کند. مثال دیگر این کشف‌های اخیر کالاهای قاچاق است. مثلا مغازه‌‌ای در فلان خیابان پلمب شده و صد و چند میلیون ریال کالای قاچاق در آن پیدا و ضبط شده‌است.
بنده نوعی این خبرها را می‌خوانم و هم‌زمان، از رسانه‌ها می‌شنوم در بسیاری از اقلام، بیش از ٩٠‌درصد آنچه در بازار به ملت فروخته می‌شود قاچاق است. می‌روم به بقالی محله و انبوه کالاهای قاچاق جلوی چشمم رژه می‌روند، به طوری که نمی‌دانم کدام‌یک را اینجا مثال بزنم! فی‌‌المثل، سیگار! سال‌ها پیش یک مقام ارشد در رسانه ملی یک مارک سیگار را مثال زد و گفت ١٠٠در‌صد این محصول قاچاق است، اما همه‌جا هم هست. بعد هم محاسبه کرد که اگر میزان این قاچاق را بار تریلی کنیم، طول صف این تریلی‌ها ١۶‌کیلومتر می‌شود. بعد هم سوال پرسید که این‌ها چطور قاچاق می‌آیند که از سیگار ساخت دخانیات خودمان سالم‌تر و شیک‌تر به بازار ما در اقصانقاط مملکت می‌رسند، آن هم در این حجم هولناک! این فقط یک مارک سیگار از یک قلم کالای قاچاق بود. حالا تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
با این اوصاف، آیا مردم حق دارند به این جلسات، به اخبار توقیف چند کارتن کالای قاچاق در مغازه‌ها و‌... به دیده طنز بنگرند یا نه؟!

منبع : شهرآرا آنلاین - کدخبر 70125
25 مهر 1395




نوع مطلب : روزنامه شهرآرا 
دنبالک ها: شهرآرا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آتش‌نشانی که آتش عقده‌های عده‌ای را خاموش کرد

تاریخ:سه شنبه 27 مهر 1395-03:01 ب.ظ


مدتی است که برخی رسانه‌های داخل و خارج ایران از یک سو و برخی جریان‌های موجود در فضای مجازی از سوی دیگر، اخبار مهاجرین افغانستانی مقیم ایران را با رویکردی ناسالم پوشش داده و اغلب جنجال‌هایی را سبب می‌شوند که برای مناسبات برادرانه هردو ملت و دولت خطرناک است. با کمال تاسف، در این میان و خاصه در فضای مجازی، جدای از طیف مغرضین، جمعی از ایرانیان و افغانستانی‌ها نیز به نیت اصلاح و دلسوزی، در دام این فرصت‌طلبان که به‌واقع دشمن هردو ملت هستند، افتاده و هیزم‌کش معرکه شده‌اند و با پخش پیام‌های هدف‌دار و دامن‌زدن به این دشمنی پنهان، عملا و نادانسته، به ابزار دست جماعتی بدل می‌شوند که از ریشه، سودای پلید دیگری در سر داشته و غم‌خوار هیچ‌کدام از طرفین نیستند.
قصه درگیری تعدادی از اتباع غیرمجاز افغانستانی در شیراز و انتشار تصاویری از آن‌ها در وضعیتی نامناسب و نیز خبر تجاوز و قتل یک دختربچه افغانستانی در ورامین توسط یک نوجوان ایرانی، در شمار داغ‌ترین این اخبار بود که هیاهوی بسیاری را سبب شد. برای هردو مورد، من خود که با هردو جامعه ایران و افغانستان آشنایی کافی دارم، دست‌به‌قلم شدم و گفتنی‌ها را گفتم. در اینجا سر تکرار آن گفته‌ها را ندارم، اما هم‌زمان با همان خبرها، رسانه‌های جهان اخبار هولناکی از رفتار نظامیان آمریکایی با غیرنظامیان و مردم افغانستان منتشر کردند و حیرت‌آور بود که مهاجمان به ایران و ایرانیان و به‌ویژه رسانه‌هایی که این دست از اخبار مهاجرین افغانستانی را در ایران به‌شدت پیگیری می‌کردند و پیرامون آن جنجال و هیاهوی بسیار می‌آفریدند، کوچک‌ترین واکنشی به این خبرها نشان ندادند. مثلا دقیقا همان روزها، «گاردین» گزارشی از اعضای تیپ پیاده‌نظام آمریکایی‌ها در ولایت قندهار منتشر کرد که انصافا هولناک بود. در این گزارش، تصریح شده‌بود ١٢ سرباز آمریکایی با تشکیل یک تیم تحت عنوان «مرگ مخفی»، برای سرگرمی دست به کشتن غیرنظامیان افغانستانی، آن هم فقط به قصد تفریح و سرگرمی، می‌زده‌‌اند.
آن‌ها شهروندان را به طور تصادفی انتخاب کرده، آن‌ها را با نارنجک منفجر یا با گلوله کشته و انگشتان آن‌ها را به‌عنوان یادگاری و نشانه پیروزی و غنیمت جنگی، جمع‌آوری می‌کرده‌اند.
معلوم نیست آن‌هایی که برای خبر مثلا در قفس گذاشتن مجرمان مهاجر افغانستانی (که البته کار ناشایستی بود) یقه خود را جر می‌دادند، چرا اخبار هولناکی نظیر این را که دیگر نه در کشور‌های خارجی، که در خاک و خانه خود افغانستانی‌ها رخ می‌دهد، ندیده و خود را به خواب می‌زنند؛ اما بعد، شنیدم گروهی در کابل با شعار‌های انسان‌دوستانه، تصویر ستایش، دخترک مظلوم و مقتول افغانستانی در ورامین، را بر روی دیوار‌های سفارت ایران در کابل نقاشی کرده‌اند و نیز در چند نقطه دیگر این شهر.
ابتدا می‌خواهم به این دوستان اگر نیتشان خیر است بگویم که در یک اجتماع، حوادثی از این دست ناگزیر است و ربطی به ملیت و مهاجر و میزبان‌بودن ندارد.
چه بسا اگر بخواهیم زنان و کودکان و دیگر ایرانیانی که در طول بیش از سه دهه به دست اتباع خارجی در خاک و خانه خودشان، گاه به فجیع‌ترین شکل، سلاخی شده‌‌اند را بهانه کرده و تصویر آنان را بر سفارت ممالک آن‌ها در تهران نقاشی کنیم، شاید تمام آن سفارت و بلکه آن خیابان و محله‌ای که سفارت مربوطه در آن واقع شده نیز کم بیاید!
این نکته تلخ را یادآوری کردم تا دریابیم انسان‌ها برای وصل‌کردن آمده‌‌‌اند و نه انقطاع. هنر شما وقتی کارساز است که باعث ایجاد اخوت و نزدیکی ملت‌ها شود، نه افتراق و گسترش دشمنی میان آن‌ها. تلخ‌تر آنکه همین کار را هم تحت تاثیر کسانی انجام دهید که پشت پرده، عواملی اجیر شده‌‌اند و از دلسوزی شما برای رسیدن به اهداف پلید خود بهره می‌برند. پس با کمی تعقل، سعی کنیم بازیچه آن‌ها نشویم. باری، پیش از پایان مطلب، یک خبر و نکته مهم دیگر را هم یادآوری
می‌کنم.
دقت کرده‌اید آن‌ها که به دنبال بزرگ‌نمایی این اخبارند، هرگز اخبار مثبت و جذاب حاکی از روابط عمیق و برادرانه دو ملت و دو کشور را اصولا نمی‌بینند؟ یعنی تعمد دارند از کنار آن بگذرند. این برای شما جای سوال و تردید نشده‌است؟
هفته گذشته، در یک تونل متروی تهران، چاهی ریزش کرد و یک کارگر افغانستانی در آن گرفتار شد. بلافاصله، نیروی‌های آتش‌نشانی وارد عمل شدند. علی‌رغم خطر بسیار و احتمال بسیار زیاد فوت کارگر مذکور، یکی از آتش‌نشان‌ها برای نجات وی داوطلب می‌شود و خود را به قلب خطر می‌زند. با کمال تاسف، او موفق نمی‌شود و خودش نیز در این راه جان شیرینش را فدا می‌کند. آقا یا خانم، برادر و خواهر ایرانی و افغانستانی که دنبال کوچک‌ترین خبر منفی درباره مهاجرین افغانستانی در ایران می‌گردی تا هزارجا کپی‌اش کنی! عزیزان افغانستانی که عکس ستایش را روی دیوار سفارت ایران در کابل نقاشی می‌کنید! اسم آن آتش‌نشان مهدی حاجی‌پور بود. زن و فرزندانی داشت که منتظرش بودند. شما ادای حمایت از افغانستانی‌ها را در فضای مجازی درآوردید، اما او جانش را فدای این باور کرد و حیرتا که هیچ‌کدام شما او را ندیدید، خبرش را دست‌به‌دست نکردید و هنرمند دلسوزی در کابل عکسش را در هیچ‌کجا نقاشی نکرد! امیدوارم آن‌ها که در هردو طرف دلسوز واقعی‌اند، در چنین بزنگاه‌هایی، خائن را از خادم بازشناسند.

منبع : شهرآرا آنلاین - کدخبر 80087
24 مهر 1395




نوع مطلب : روزنامه شهرآرا 
دنبالک ها: شهرآرا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کاش نذر کتاب را جدی بگیریم

تاریخ:چهارشنبه 14 مهر 1395-09:08 ب.ظ

آن‌ها که در حوزه وقف مطالعاتی دارند، از این سنت دلنشین و آسمانی، نمونه‌های کاربردی فراوانی دیده‌اند. 
وقف و واقفان در اداره امور مسلمین، همواره یکی از ابزار قدرتمند و موثر زمام‌داران مسلمان بوده‌اند. 
هرکجا نیاز و کمبودی سر بر می‌کرده، واقفان با نثار و هدایت اموال و توانایی‌های خویش به آن‌سو، باری از دوش مردم برداشته و منجی اجتماع خویش می‌شده‌اند. 
هنگام شنیدن واژگان «وقف»، «واقف»، «موقوفات» و امثالهم، بسیاری از شنوندگان و مخاطبان که اطلاعات کاملی در این زمینه ندارند، تصورات محدودی برایشان پدید می‌آید.
اغلب فکر می‌کنند وقف به عرصه زنده نگهداشتن محافل سوگواری یا جشن‌ها و مناسبت‌های مذهبی یا تربیت طلاب علوم دینی و امثالهم محدود و مرتبط است. 
حال آنکه حسنه و سنت درخشان وقف، دایره و کارایی شگفت دارد و قادر است گره‌های کور اجتماعی بسیاری را در جوامع اسلامی باز کند. 
چنان‌که در طول تاریخ هم بسیار چنین شده و ما در تاریخچه وقف موضوعات خاصی داریم که انصافا ویژه و قابل مطالعه‌اند. 
باز یادآوری می‌کنم، هر کجا مردم دچار سختی و زحمتی می‌شده‌اند، همواره واقفانی بوده‌اند تا با اتکا به این سنت عالی، وارد میدان شوند تا خیال مردم آسوده شود. مثلا طی اوایل دهه١٣٢٠ و در سال‌های پس از جنگ جهانی دوم در همین مشهد خودمان، به دلایلی که در حوصله این نوشتار نیست، سگ‌های ولگرد رو به ازدیاد نهاده و چنان فراوان شدند که به‌ویژه در ساعات تاریکی هوا، آمد و شد شهروندان خطرناک و مختل شده بود.به‌ویژه که پس از قحطی‌های بعد از جنگ عموم این سگ‌ها، وحشی و مهاجم و دچار بیماری‌های خطرناکی بودند و گله‌های پرتعدادشان در هر سوی شهر ول بودند. 
کم‌کم چنان زیاد شدند که شهرداری شهر و دیگر مراکز مسئول از عهده جمع‌آوری این‌ها برنیامده و کار را رها کردند و همین سبب شد اوضاع بسیار خطرناک‌تر و وخیم‌تر شود و مردم به تنگ آیند و زندگی روزمره‌شان مختل شود.
مشهور است یکی از وقف‌نامه‌های بسیار بموقع، موثر و کاربردی و جالب و قابل مطالعه تاریخ وقف در خراسان، وقف‌نامه‌ای است که مرتبط با این ماجرا پدید آمد. 
واقف خداشناسی، موقوفه پرثمری را وقف این مهم کرد و بنا شد از محل درآمد این موقوفه، سگ‌های مزاحم مجاوران و زوار در مشهد، جمع‌آوری شوند و گویا به این ترتیب، معضلی که می‌رفت تا به یک بحران شهری بدل شده و ساکنان یک شهر را گرفتار کند، با سرانگشتان واقفی خداشناس و البته وقت‌شناس از طریق سنت آسمانی وقف، به‌سادگی حل شد. 
باری غرض از این مقدمه طولانی که عملا به اصل مطلب امروز بدل شد، یادآوری این مهم است که بسیاری از این سنت‌های اسلامی ظرفیت‌های پیچیده و درخشانی را در خود نهان دارند. 
این نخبگان و متفکران ما و به دنبالشان رسانه‌های ما هستند که باید جامعه را به سوی این چشم‌اندازهای نو از این سنت‌های مهم تاریخی سوق دهند. 
در آستانه ماه محرم، به طور خاص اشاره‌ام به نذورات معمول در این ماه است که باز سنتی پرافتخار و ریشه‌دار است. 
اما به باور این قلم می‌شود به‌جای نذر شله‌زرد و بردن کاسه کاسه آن به درب منازل همسایگان، ده‌ها کتاب با عناوین محتوای عاشورایی تهیه کرد که بی‌شک قیمتش از آن غذاهای نذری کمتر هم می‌شود و در هر خانه یک کتاب عاشورایی نذری به صاحبخانه تقدیم کرد. 
تردید نکنید آن کتاب در آن خانواده، ماه‌ها و سال‌ها دست به دست می‌چرخد و معرفت عاشورایی را نشر می‌کند و تاثیرش حتما از یک کاسه شله و شله‌زرد بیشتر خواهد بود. 
کاش سخنوران دلسوز ما در این ماه بر منبرها، مردم را راهنمایی کنند تا نذر کتاب هم در کنار نذورات دیگر، در مناسبت‌های این‌چنینی جای خود را باز کند. ان‌شاءا... 

منبع: شهرآرا آنلاین - کدخبر 69917
14 مهر 1395




نوع مطلب : روزنامه شهرآرا 
دنبالک ها: شهرآرا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سیلوی موشک‌های دوربرد ما ، در سالن همایش‌های برج میلاد!

تاریخ:دوشنبه 12 مهر 1395-05:11 ب.ظ



همایش باشکوهی بود، به‌ویژه آنکه عموم چهره‌های شیفته هنر مقاومت، از ارباب سرشناس سینمایی آن تا مسئولان رده بالای سیاسی و نظامی مرتبط، زیر یک سقف در تالار اصلی همایش‌های برج میلاد گرد آمده بودند. 
سه دوره است که من افتخار دارم در این جشنواره منحصر به فرد، داور بخش مستند باشم و الحق و الانصاف دو سال شاهدم که لااقل در بخش مستند سینمای مقاومت، ما شاهد جهشی باور نکردنی و بدون اغراق شاهد وقوع معجزه‌ای تمام عیار توسط نسل جوانیم.
بنا داشتم در مراسم اختتامیه پس از تقدیم جوایز به برگزیدگان، چند جمله‌ای سخن گفته، نکاتی را یادآور شوم اما سرعت اجرا زیاد و طبق معمول زمان محدود بود. 
لذا آن نکات را اینجا گوشزد می‌کنم. باشد که ان‌شاءا... هم مسئولان مربوطه حاضر در آنجا و هم از باب برکت رسانه مکتوب، دیگر بزرگواران دست‌اندرکار مقوله سینمای مقاومت این سطور را ببینند و به امید خدا ترتیب اثری بدهند.
می‌خواستم به مدیران سینمایی و سرداران دلسوز حاضر در اختتامیه آن رویداد، نقل یک عکس را بگویم. چندی پیش تصویری را در رسانه‌ها دیدم که نشانگر انبارها و سیلوهای وسیع و لبریز از موشک‌های دوربرد و نقطه‌زن ما بود . 
یکی از دلیرمردان نظامی ما هم ذیل این عکس یادآور شده بود ایران اسلامی انبوهی از این سیلوها دارد که از چنین تجهیزاتی لبریزندبی‌گمان این تصویر در دل تمام دشمنان این آب و خاک هراسی سخت می‌افکند و اسباب افتخار و اقتدار نظام اسلامی این سرزمین بود.
باری سخن من این بود که درکنار کار درست و جسورانه نمایش آن سیلوها، باید تصویری هم از سالن همایش‌های برج میلاد در اختتامیه جشنواره فیلم مقاومت گرفته و در کنار آن انبارهای مملو از موشک نمایش داده می‌شد.
سالنی که دیشب لبریز از نخبه، قهار، توانا و دلیرترین دست‌اندرکاران سینمای مقاومت ما منطقه و حتی جهان بود. 
باری مهم‌تر از جنگ جاری در روی زمین و در خطوط مقدم میادین نبرد، نزاع اصلی و نه‌چندان پنهان نظام اسلامی و مردم‌مدار ما که داعیه حمایت از تمامی مظلومان جهان را در مقابل نظام سلطه جهانی دارد، با افسران و فرماندهان فرهنگی استکبار در میادین رسانه‌ای آن‌هاست. 
در چنین معرکه‌ای ما مرغوب‌ترین و کارکشته‌ترین نیروها را تربیت کرده و امروز به عرصه رسانده‌ایم و لذا تصویر آن‌هاست که در کنار آن موشک‌ها پشت دشمن ما را به‌واقع می‌لرزاند.
جوهر کلامم آن بود که به این رزمندگان خطوط مقدم نبرد فرهنگی و رسانه‌ای مدد برسانیم. آن‌ها را دریابیم و در وسط میدان جنگ رهایشان نکنیم. 
تاکید دیگرم آن بود که راهی بیابیم تا تجربه موفق و شگفت این جشنواره منحصر به فرد، محدود به مرزهای ما باقی نماند. 
در گام اول، لااقل آن‌ها را به ممالک همسایه، به‌ویژه به افغانستان که هم‌زبان ما هستند و برای نمایش این آثار و برگزاری محفلی مشابه حتی نیاز به ترجمه و زیرنویس تولیداتمان نیست، تسری دهیم. 
آن‌ها تشنه سینمای مقاومت‌اند. امیدوارم مسئولان مربوطه آستین بالا بزنند و به‌زودی زود شاهد برگزاری جشنواره فیلم مقاومت در کابل باشیم. 

منبع: شهرآرا آنلاین - کد 69862
12 مهر 1395




نوع مطلب : روزنامه شهرآرا 
دنبالک ها: شهرآرا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خاطره‌ای شیرین از تاکسی‌رانی مشهد

تاریخ:دوشنبه 12 مهر 1395-10:58 ق.ظ


صبح سه‌شنبه ششم مهرماه عازم سفر شدم. از مشهد به شیراز. می‌خواستم ماشینم را با قطار بفرستم برود و خودم هوایی عازم شوم. اوایل وقت اداری ماشین را بردم. همه چیز با سرعت و خیلی خوب انجام شد. از تاکسی‌های راه‌آهن یک سرویس گرفتم برای فرودگاه. یک پیکان قدیمی بود. به نظرم رسید برای چنین خط شلوغ و پرتوریستی مناسب نباشد. اما راننده خوش‌مشربی داشت. پیرمرد باصفایی به نظر می‌رسید. با این حال از ابتدا تاکسی‌متر را نزد. در فرودگاه هم ۱۷هزار تومان کرایه طلب کرد. اول صبح و اول سفر حال جدل نداشتم. کاملا روشن بود، رقم خیلی بالاتری دارد می‌گیرد.

بازرسی اول فرودگاه صف بسیار طویلی بود. معلوم نیست با این همه مراجع، چرا فقط یک بازرسی است.

من با عصا بودم. لذا رفتم جلو و هنگام بازرسی به مامور مربوطه گفتم جانباز هستم و کارتم را نشان دادم. اما به محض گفتن جانبازم و ارائه کارت، همه چیز تغییر کرد. یک طرف را بستند و به همکارش گفت ایشان را بگرد. یک‌ربعی جیب‌های مرا خالی کرده و همه‌جای مرا گشتند و من عصبانی بودم، بیشتر ازآن‌رو که اتاقکی برای این کار نداشتند و جلوی صدها نفر این صحنه اتفاق می‌افتاد. ادب شدم که دیگر در گیت‌های بازرسی نیروی انتظامی حرف از جانبازبودنم نزنم!

پرواز من از هواپیمایی آتا ساعت ۱۲ از مشهد به مقصد شیراز بود اما پس از پذیرش بیشتر مسافران اعلام شد ۲ساعت تاخیر دارد. ما نوزاد همراهمان بود و این ۲ساعت که عملا ۳ساعت شد، بسیار سخت گذشت.

در سالن فرودگاه با خودم فکر می‌کردم چطور با عمل نکردن برخی به وظایفشان یک سفر به جای مفرح بودن از همان آغاز به کام آدم زهر می‌شود. آن از راننده تاکسی، آن از بازرسی ورودی فرودگاه و این هم از پرواز و در ترافیک شرکت مربوطه بعد از گذشت دوساعت، بسیاری از مسافران معترض جمع بودند. اما کسی پاسخ درستی نمی‌داد. به ذهنم رسید مشکلات پیش آمده را پیگیری کنم. در کمال ناامیدی از اینترنت ابتدا شماره شکایات تاکسی‌رانی مشهد را پیدا کردم و ماجرا را گفتم. شماره مرا گرفتند و قول پیگیری دادند. برای ماجرای بازرسی آدرس و شماره‌ای در اینترنت نبود. از طرفی در پیگیری این قبیل موارد گاه آدم را بدهکار هم می‌کنند. لذا بی‌خیال شدم. پیگیری تاخیر هم باید در ترافیک شرکت مربوطه انجام می‌شد که قصه‌اش را گفتم.

خدا می‌داند این تاخیرها کی بناست سامان پیدا کند. رفتاری که توهین مستقیم به مسافر است و بسیاری از برنامه‌های آنان و کل زندگی‌شان را گاه به هم می‌ریزد و بار دیگر درباره‌اش خواهم نوشت. اما دریغ کسی کاری نمی‌کند.

صبح روز بعد در شیراز و در هتل سر میز صبحانه بودم که با کمال حیرت تماسی از تاکسی‌رانی، بخش شکایات دریافت کردم. گفتند آن راننده احضار و توبیخ شده. شماره کارت مرا هم گرفتند و شش هزارتومان اضافه دریافت کرایه توسط راننده به حسابم در همان لحظه واریز شد. باورکردنی نبود اما این اتفاق افتاد. فقط خدا می‌داند چقدر خوشحال شدم که هنوز در این مملکت مراکزی هستند، از جمله بخش شکایات تاکسی‌رانی مشهد که برای مردم ارزش قائلند. آقای «فارسی» نامی به من تلفن کردند از شکایات تاکسی‌رانی و خبر پیگیری را دادند. آقای فارسی، مسئولان تاکسی‌رانی مشهد! آفرین به شما، کاش بقیه از شما یاد بگیرند!


منبع: شهرآرا آنلاین - کدخبر 69795

9 مهر 1395





نوع مطلب : روزنامه شهرآرا 
دنبالک ها: شهرآرا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آیا برای درک دزدی باید دزد بود؟!

تاریخ:دوشنبه 5 مهر 1395-05:11 ب.ظ


در این مملکت همه دارند زحمت می‌کشند. در شرایط سخت و شبانه‌روز با تمام وجود کار می‌کنند و به هر کس در هر صنفی هم اعتراض کنی، فریاد واویلاشان بلند می‌شود و باز همین حرف‌های همیشگی را می‌گویند که از انتقادها و اعتراض‌ها دلشان به درد آمده و صنف خدوم آن‌ها در سخت‌ترین حالات فداکاری کرده و می‌کنند و... در صورت لزوم هم برای اثبات خوب بودن خودشان، شما را به دادگاه می‌کشند و حیثیّتت را می‌برند. با این همه ملت به هر بخشی که گذارشان می‌افتد، شاهد انبوه گرفتاری‌ها و کاستی‌هایند. در وقت بیماری و دوا و درمان یک‌جور پوستشان را می‌کنند، وقت خرید و دریافت خدمات از اینترنت و خرید در بازار و... گرفته تا فرستادن بچه‌هایشان به مدرسه و ثبت‌نامشان قبل از آن و مسافرت و... یک‌جور دیگر. با هزار‌و‌یک دردسر و مسائل ناخوشایند رو به رو می‌شوند. به بازار می‌روند دریای کالاهای قاچاق را می‌بینند اما در همان حال اگر به یک اداره یا صنفی بگویند بالای چشمت ابروست، روزگارشان سیاه است.
انگار که این مشکلات در مریخ اتفاق می‌افتد و این دردسرها را مریخی‌ها برای مردم درست می‌کنند.
خبرگزاری‌ها از قاچاق ٩کانتینر کالا بیخ گوش گمرک و اظهار بی‌اطلاعی مسئولان خبر می‌دهند. مشروحش را که می‌خوانی، حیران می‌مانی که چطور در گمرکات چنین اتفاقاتی می‌افتد. بعد هم دنبال خبر را می‌گیرند و دوباره جزئیات حیرت‌آوری از آن را برای مردم افشا می‌کنند. هم‌زمان مهران مدیری در برنامه‌اش اشاره‌ای به معضل وفور کالاهای قاچاق در مملکت و ماجرای گمرک در این وسط می‌کند. مسئولان و عزیزان مطلع به‌جای پاسخ‌نوشتن برای خبرگزاری‌ها و توضیح آن کانتینرهای قاچاق و دریای کالاهای قاچاق موجود در مملکت، هجوم می‌آورند به مهران مدیری و برایش خط و نشان می‌کشند. باری اگر همه خوبن و همه‌جا گل
و بلبل است، این سیل کالاها که زندگی ایران و ایرانی را به نابودی کشانده، چطور وارد این سرزمین می‌شود؟
خلاصه یک جای کار می‌لنگد. یک نفر بیاید بگوید آن یکجا کجاست؟
مدیری از مشکلات بسیاری گلایه کرده، از پزشکان و مشکلات درمانی می‌گوید که پیه آن به تن تمام مردم مالیده شده!
صدای عده‌ای بلند می‌شود. از ناهنجاری‌های اخلاقی میان چهره‌های موجه می‌گوید، صدای عده‌ای دیگر بلند می‌شود.
از قاچاق کالا و گمرکات می‌گوید عده‌ای دیگر به او حمله‌ور می‌شوند، پس باید چه کرد؟ دلیل یکی از حضرات هم آن بوده که چرا مدیری از جوجه کباب تا قاچاق کالا درباره همه چیز اظهارنظرمی‌کند؟!
آقای عزیز برای اینکه دارد در جامعه‌ای که دچار همین امور است، زندگی می‌کند. چون یک
ایرانی است و مثل هر شهروندی مشکلات را می‌بیند و می‌گوید.
مگر برای فهمیدن مشکلات باید دکترای آن رشته را داشت، برای فهمیدن دزدی آیا باید دزد بود؟ یا به قول معروف مگر باید برای اظهارنظر درباره یک املت
حتما تخم گذاشت. البته این به معنای تایید تمام و کمال مدیری و برنامه‌هایش نیست اما این حضرات معترض هم دیگر شورش را درآورده‌اند!

منبع : شهرآرا آنلاین - کدخبر 69653
5 مهر 1395



نوع مطلب : روزنامه شهرآرا 
دنبالک ها: شهرآرا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دیوار کوتاه آمران به معروف و تکرار قلدری مجرمان

تاریخ:چهارشنبه 31 شهریور 1395-04:41 ب.ظ



در آستانه ۵٠سالگی سیاست‌گذاری و به‌عنوان روزنامه‌نگاری که بیشتر سیاست‌گذاری‌های مملکت را به ضرورت شغلم دنبال کرده و می‌کنم، هنوز نتوانسته‌ام بسیاری از تناقضات موجود در بعضی بخش‌ها را حتی نزد خودم حل کنم، چه رسد که بخواهم در باب آن‌ها قلم‌فرسایی کرده و مخاطبانم را در این باره قناعت دهم!
به طور مثال در باب سیاست‌های جمعیتی، بنا بر تغییر رویه و افزایش نرخ موالید شده است. همه رسانه‌ها نیز همکاری خوبی کرده، زنگ هشدار را به صدا درآورده‌اند. مقالات و اخبار مؤثری مبنی بر وقوع خطر کهنسال شدن جمعیت منتشر شده و خانواده‌های ایرانی از همه سو تشویق می‌شوند تا فرزندان بیشتری داشته باشند. رسانه ملی با پشتکار ستودنی طی برنامه‌هایی مؤثر مرتب یادآوری می‌کند که داشتن فرزندان بیشتر چه مزایایی دارد و تا چه اندازه برای کودکان دیگر آن خانواده مفید و لازم است و ...
اما در همان حال دیگر نهادهایی که باید تکمیل‌کننده این چرخه باشند، اصلا متوجه وظایف خود در این حوزه نیستند. لذا مخاطب ما حیران می‌ماند که این تناقض را چگونه حل کند.
برای داشتن فرزند بیشتر بیمه‌ها با او همراهی لازم را نمی‌کنند، هزینه‌های زایمان در سیاست‌گذاری جدید به جای کاهش، افزایش می‌یابد، اداره‌ها و شرکت‌ها با مستخدمان خود در این زمینه همکاری مؤثری نکرده و بلکه گاه دردسرهایی ایجاد می‌کنند. هزینه‌های بیمارستانی نوزاد سر به فلک می‌زند و... برای مهیا شدن اجرای سیاست افزایش نرخ تولد، هیچ گام عملی برداشته نمی‌شود. مخاطب به هر طرف که می‌چرخد با مانع و مشکلی رو به‌رو می‌شود و اما رسانه‌ها مرتب خانواده پرجمعیت را تشویق و ترغیب می‌کنند!
در این حال تکلیف توده‌های مخاطب این رسانه‌ها چیست؟
مواردی از این دست باکمال تاسف کم نیستند. سیاست‌گذاری مشابه دیگر، مسئله امر به معروف و نهی از منکر است. همه بزرگان، رسانه‌ها، اهالی منبر و مهم‌تر از آن ریشه‌های اعتقادی و هنجارهای اجتماعی ما حکم بر لزوم و اهمیت این بخش مهم از شریعت اسلامی می‌دهند. اما در چنین جامعه‌ای که علی‌القاعده با این شعارها، آمر به معروف و ناهی از منکر باید مورد حمایت کامل همه باشد، بارها خبر می‌رسد که عده‌ای قلچماق با قلدری یک امر به معروف‌کننده را تا سرحد مرگ کتک زده و گریخته‌اند. حتی در موردی یکی از این بزرگواران به شهادت رسید. در آخرین مورد هم چند روز پیش سه نفر یک روحانی را که به آن‌ها برای ایجادنکردن مزاحمت برای یک زن رهگذر تذکر داده بود، به باد کتک گرفته و پس از زدن ١۵ضربه چاقو متواری شدند. البته بعد خبر رسید این‌ها دستگیر شده‌اند اما چرا وضعیت به‌گونه‌ای است که مجرمان تا این حد گستاخ شده‌اند؟ اگر ما مردم را تشویق می‌کنیم که امر به معروف کنند، باید از آن طرف با تمام توان حامی این کار آن‌ها باشیم. امیدوارم قوه مقننه و قوه قضائیه قوانین لازم را در این زمینه تدوین و تصویب و اجرا کنند، به‌گونه‌ای که دیگر شاهد اتفاقات تلخ و تاسف‌بار مشابه نباشیم.
 

منبع : شهرآرا آنلاین - کدخبر 69496
31 شهریور 1395





نوع مطلب : روزنامه شهرآرا 
دنبالک ها: شهرآرا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

فاسدان چینی و ذخایر نظام ما!

تاریخ:شنبه 27 شهریور 1395-05:36 ب.ظ


از چین خبر رسیده ۴۵نماینده کنگره ملی خلق به دلیل فساد از کار بر کنار شده‌اند. حتما شما هم در محافل شنیده‌اید که ژاپن و کره و ترکیه و چین و... در سال‌های نه چندان دور از ایران ما هم اوضاع بدتری داشته‌اند.
و اما امروز در توسعه اقتصادی فاصله بسیاری با ما دارند. این حرف به‌قول قدیمی‌ها دو سر دارد و چندان هم بیراه نیست.
یک سر آن به خود ما برمی‌گردد. مرادم مردم است. اگر اهالی آن ممالک شاهد پیشرفت کشورشان بوده‌اند، آن‌ها هم از خود گذشتگی‌هایی داشته‌اند. فقط تماشاگر نبوده‌اند. بالاخره سختی‌هایی را کشیده‌اند.
نظیر گاندی در هند که مثلا با وجود انبوه پارچه‌های عالی خارجی، یک پارچه و به‌واقع گونی که ساخت کشورش بود را به جای لباس به تن کرد.
گفت ما همین را تولید می‌کنیم و من ترجیح می‌دهم از گونی وطنی لباس بدوزم تا حریر خارجی. به هر حال رنج‌هایی کشیدند، لااقل یک نسل و چه بسا نسل‌های پی در پی عذاب کشیدند تا به ایستگاه امروز برسند.
اگر بخواهیم مهم‌ترین حرکتشان را به قول روزنامه‌نگارها بولد یادداشت کنیم، همین خرید محصول ساخت وطن بود. باری یک سر دیگر نیل به توسعه پس از مردم، دولت‌ها و عملکرد آن‌هاست.
همین چین برای این منظور مثال خوبی است. همه شما که این سطور را می‌خوانید، بهتر از من می‌دانید که سم مهلک تولید و توسعه، فساد اداری است.
چینی‌ها در اولین قدم، هزینه فساد را بالا بردند. یعنی اگر یک مقام دولتی گند رشوه‌خواری یا فساد مشابهش درز می‌کرد، چنان در جامعه مطرود و منزوی می‌شد که اغلب پیش از تشکیل پرونده و رسیدن به دادگاه، طرف خودش، خودکشی می‌کرد.
بی‌شک شما هم مثل من اخبار این قبیل خودکشی‌ها را در چین، حتی در همین سال‌های سفید بسیار شنیده‌اید. خب! وقتی مردم همراهی کنند، فساد هم نباشد و دولتمردان هم بنای توسعه داشته باشند، نتیجه می‌شود همانچه که نصیب چین شد. یعنی یک پیشرفت انفجاری و محیر‌العقول طی حدود سه دهه.
اما وای به آن روزی که یکی از این دو سرکار، یا هر دو طرف آن ایراد داشته باشند. برخی از مردم شعار وطن‌دوستی و عشق ایران و... می‌دهند و اما در عمل همه زندگی‌شان پر است از کالاهایی که خریدنش به‌معنای به خاک سیاه نشاندن ایران و ایرانی و تولیدات این مملکت است.
مدعی‌اند که جانشان را فدای ایران می‌کنند و اما در عمل حاضر نیستند از چند ریالشان بگذرند و نه حتی از چند ریال که از چشم و هم‌چشمی‌های نا پسندشان بگذرند و کالای وطنی بخرند و به این کارشان افتخار کنند.
بگذریم، بدتر از این‌ها، عملکرد لااقل بخشی از دولتمردان است. طرف چندبرابر حقش و چند برابر آن‌ها که کارشان بسیار سخت‌تر از او بوده، برای خودش حقوق رد می‌کرده و به واقع از جایگاه خودش سوءاستفاده می‌کرده و حقوق نجومی می‌گرفته و... اما در عمل سخنگوی دولت می‌آید و همین‌ها را جزو ذخایر نظام قلمداد می‌کند!
روشن است در جایی که دولتش چنین مدیرانی را جزو ذخایرش می‌داند، شما امید توسعه داری؟! خلاصه پای رسانه‌ها هم که وسط می‌آید به جای نقل این نقایص شروع می‌کنند پته طرف‌های رقیب را روی آب ریختن! باری من هم قصد ندارم همان راه را بروم! فقط خواستم بگویم چینی‌ها چه کار خوبی کرده‌اند.
کاش ما هم به جای اینکه مدیران نالایق را جزو ذخایر نظاممان قرار دهیم، ادبشان کنیم. چرا که راه پیشرفت همین است، آن یکی راه رفیق بازی است!


منبع : شهرآرا آنلاین - کدخبر 69400
27 شهریور 1395




نوع مطلب : روزنامه شهرآرا 
دنبالک ها: شهرآرا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

جادوی تبدیل هیولا به فرشته در هالیوود

تاریخ:جمعه 19 شهریور 1395-11:32 ق.ظ


چند شب پیش یک فیلم سینمایی دیدم. ارتش آمریکا می‌خواست با پهپادهایش یک خانه تیمی تروریست‌ها را در «سومالی» منفجر کند.
دقایقی قبل از شلیک موشک‌ها اما آن‌ها با دوربین‌هایشان دیدند دخترکی در خیابان جلوی آن خانه سرگرم فروختن نان است.
از اینجا تمام ایالات متحده معطل این می‌شود که تروریست‌ها را با وجود امکان کشته شدن آن دخترک بزند یا نه؟! از طرفی بیننده می‌فهمید که اگر نزنند تا ده دقیقه دیگر تروریست‌ها با عملیاتی انتحاری در بازار شهر، ده‌ها نفر را خواهند کشت... دردسرتان ندهم؛ تا حتی پای وزیر خارجه و رئیس‌جمهور آمریکا هم به میان می‌آید که چه باید کرد؟!
عاقبت هم شلیک می‌کنند و آن دخترک نیز کشته می‌شود؛ اما تمام عوامل عملیات از شدت اندوه به پهنای صورت اشک می‌ریزند و از شدت غصه دارند دق می‌کنند!
بیننده این فیلم در تمام مدت، نظامیان آمریکایی را برای چنین دقت نظر و انسان‌دوستی و وجدان بیداری تحسین می‌کند.
اثری به‌شدت خوش‌ساخت و فوق‌العاده هیجان‌انگیز و بسیار تاثیرگذار؛ به‌طوری‌که پس از پایان نمایش، شما بیشتر از مرگ آن دخترک بی‌گناه، دلتان برای خلبان پهپاد می‌سوزد که از فلوریدا، بمب‌ها را در سومالی بر سر او ریخته است؛ چراکه او چند بار بهانه می‌آورد تا زمان بگذرد و دخترک نان‌هایش را بفروشد و برود!
بیننده این فیلم به ذهنش نیز خطور نمی‌کند دارد با ارتش و سربازانی همدلی می‌کند که در چنین جنگ‌هایی به‌سادگی آب خوردن، انسان‌ها را می‌کشند، و نه حتی در جنگ‌ها که بمب‌ها را در افغانستان بر سر کاروان‌های عروسی می‌ریزند و یکی از همین سربازان، وارد خانه می‌شود و ١۶نفر اعضای یک خانواده را که ١٣نفر آنان زن و کودک بوده‌اند را درحالی‌که مست و لایعقل است به قتل می‌رساند و بعد به‌سادگی به آمریکا بازمی‌گردد و در جلسه محاکمه مدعی می‌شود چون آن شب حوصله‌اش سر رفته و عصبانی بوده چنین کرده و قاضی حقوق‌بشردوست آمریکایی هم فقط چند سال زندان قابل خریدن برای مجازات او در نظر
می‌گیرد!
بیننده این فیلم هرگز به ذهنش نمی‌رسد یکی از همین فرماندهان که تمام مقامات ایالات متحده را برای یک دخترک نان‌فروش سومالیایی پای کار می‌آورد، در سال ١٣۶٧ از عرشه یک ناو هواپیمابر، به‌سوی هواپیمایی که هر ننه‌قمری می‌دانسته و می‌فهمیده مسافربری است، چندین موشک شلیک می‌کند؛ بیش از ٢۵٠مسافر و خدمه بیگناه آن که اکثریتشان زن و کودک بوده‌اند را می‌کشد و برای این جنایت جنگی دولتمردان پلیدتر از خودش به او نشان لیاقت هم می‌دهند...
باری وقتی می‌گوییم «جنگ نرم» یعنی این. دقیقا یعنی همین که با جادوی سینما، اینچنین، لشکری از قاتلان را در اذهان و افکار عمومی جهان نه‌تنها تبرئه، که به فوجی از قهرمانان بدل کنی... و چه مظلومند آن دخترکان نان‌فروش و آن خانواده‌های قربانی‌شده افغانستانی و مسافران آن پرواز مسافربری و امثالهم که نه‌تنها هنرمندی برای نقل مظلومیتشان آستین همت بالا نمی‌زند، بلکه قاتلانشان هم فرشتگانی معصوم معرفی می‌شوند.
هنر و ادبیات ما، هنرمندان و اهل قلم ما، به تمام شهدای اینچنینی مدیونند. به ۲۰هزار شهید ترور در این سرزمین مدیونند.
رسانه‌های ما مدیون این خون‌هایند. لااقل اگر توان مثبت و نمایش مظلومیت این‌ها را نداریم، نگذاریم قاتلان آن‌ها را فرشتگان نجات انسان‌ها معرفی کنند!


منبع : شهرآرا آنلاین - کدخبر 69161
17 شهریور 1395




نوع مطلب : روزنامه شهرآرا 
دنبالک ها: شهرآرا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

لشکر مغول‌ها در فضای مجازی

تاریخ:چهارشنبه 17 شهریور 1395-01:11 ق.ظ


پدر من! پسرم! دخترم! خواهرم! برادرم! اخوی! عزیز! جناب! بزرگوار! آقا! خانم! و... آخه این چه کاریه؟

!پدر من! پسرم! دخترم! خواهرم! برادرم! اخوی! عزیز! جناب! بزرگوار! آقا! خانم! و... آخه این چه کاریه؟! مثل دسته‌های چند صد هزارتایی پرندگان که همچون اجل معلق ناگهان به مزرعه‌ای هجوم می‌برند و در چند ثانیه کاری می‌کنند که یک ویرانه و زباله‌دانی از آنجا باقی می‌ماند، جماعتی در فضای مجازی کمین کرده‌اند که هر از گاهی یکهو حمله می‌کنند به صفحه این و آن در این فضا و چشمتان روز بد نبیند. صفحه طرف را به روزی می‌اندازند که نیشابور پس از حمله مغول‌ها را به یاد هر بیننده‌ای می‌آورد.

باور کنید! یک‌روز صفحه لیونل مسی، یک‌روز صفحه داور فلان مسابقه فوتبال یک‌روز صفحه «اولاند» رئیس‌جمهور فرانسه، یک‌روز... هر چه به دست و دهنشان برسد هم
می‌نویسند.
از فحاشی‌های فوق‌سنگین تا انواع شوخی‌های بی‌مزه و البته گاه با مزه... مثلا در هجوم چندی پیش این لشکر مغول به صفحه دختر باراک اوباما، یکی از این‌ها خطاب به «مالیا اوباما» نوشته بود: مالی! قرار بود بابا حسینت یه کار برای ما جور کنه! پس چی

شد؟!
این جملات که در شمارگان و گروه‌هایی چهل- پنجاه هزارتایی صورت می‌گیرد، اغلب به تعطیل شدن صفحه این مشاهیر منجر می‌شود و البته متعاقب آن چهره بسیار زشت و زننده‌ای از ایران و ایرانی جماعت در ذهن آن‌ها و میلیون‌ها کاربر دیگر فضای مجازی می‌سازد.
به‌راستی آن‌ها که چنین رفتارهایی را از سر تفریح و محض خالی نبودن عریضه! و یک‌باری انجام می‌دهند، می‌توانند تصور کنند تاوان این رفتار کودکانه آن‌ها را در افکار عمومی جهان، همه مردم و سرزمین آن‌ها می‌پردازد؟
آخرین مورد از این شاهکارها و حملات آفت‌زا! پریشب اتفاق افتاد، بلافاصله پس از پایان بازی دو تیم فوتبال ایران و قطر... « حسن الهیدوس» کاپیتان تیم ملی قطر بعد از بازی در گفتگو با رسانه‌ها مدعی شد؛ «شرایط بدی بود...» و تلویحا تهدید کرد که؛ «به هر حال رفتار هواداران و اعضای تیم ایران را در دوحه جبران خواهیم
کرد...»
این بهانه کافی بود تا کاربران همیشه در صحنه ایرانی این‌بار به صفحه کاپیتان قطری‌ها حمله برق‌آسایی را ترتیب دهند و... طبق معمول نمونه‌های با مزه هم در آن‌ها پیدا می‌شد که از جمله آن یک کاربر نوشته بود: «هیچ وقت یک ایرانی را تهدید نکن!» قصد ندارم برای احتمالا اکثریت پرشور جوانانی که در لشکر مهاجمان این‌چنینی هستند، نقش پدر بزرگ‌ها را بازی کنم.
اما یک لحظه کلاهتان را قاضی کنید! آیا این رفتار خردمندانه و منطقی است؟ دقت داشته باشید که بنده با اصل گفتگو و تعامل و ابراز نظر عاقلانه در شمارگان میلیونی هم مشکلی ندارم.
اما امیدوارم هیچ وقت حتی به قصد تحقیق و نوشتن یک یادداشت این‌چنینی مجبور نباشید به نوشته‌های مذکور رجوع کنید. نکن پدر من! نکن برادر، اخوی، عزیز، بزرگوار، خواهرم، دخترم... به‌خدا این رفتار آبروی این دیار اسلامی و کهن را می‌‌برد.

منبع : شهرآرا آنلاین - کدخبر 69041
13 شهریور 1395




نوع مطلب : روزنامه شهرآرا 
دنبالک ها: شهرآرا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

رانندگی یا جنگ جهانی؟

تاریخ:چهارشنبه 17 شهریور 1395-02:03 ق.ظ

برخی آمارها آدم را وحشت‌زده می‌کند. اوضاع زمانی هولناک‌تر می‌شود که می‌بینی این آمارها منتشر می‌شود و کسی اما خم به ابرو نمی‌آورد. همه تماشاگرند. حال آنکه برای اموری بسیار پیش‌پا افتاده و آمارهای درجه چندم، انواع هیاهوها درمی‌گیرد. طی ١۴سال گذشته حدود ٣٢٠ هزار نفر در کشور بر اثر تصادفات رانندگی و سوانح جاده‌ای کشته شده‌اند و چندین برابر این رقم مجروح و مصدوم داشته‌ایم.
برخی آمارها آدم را وحشت‌زده می‌کند. اوضاع زمانی هولناک‌تر می‌شود که می‌بینی این آمارها منتشر می‌شود و کسی اما خم به ابرو نمی‌آورد. همه تماشاگرند. حال آنکه برای اموری بسیار پیش‌پا افتاده و آمارهای درجه چندم، انواع هیاهوها درمی‌گیرد. طی ١۴سال گذشته حدود ٣٢٠ هزار نفر در کشور بر اثر تصادفات رانندگی و سوانح جاده‌ای کشته شده‌اند و چندین برابر این رقم مجروح و مصدوم داشته‌ایم. این آمارها یعنی به طور تقریبی ما در ایران هر سال تلفات تصادفاتمان بیشتر از شهدای یک سالمان در جنگ تحمیلی می‌شود. از این نظر در مقایسه با دیگر ممالک جهان، میان ١٩٠کشوری که آمارهای مربوطه آن موجود است، ما در رتبه ١٨٩ هستیم و تنها کشور آفریقایی «سیرالئون» در این مقوله اوضاعش از ما وخیم‌تر است. به عبارت روشن‌تر حتی افغانستان و پاکستان و سومالی و... امثالهم با آن جاده‌ها و شرایط اضطراری و هولناکی که دارند، وضعشان از ما بهتر است.با کمال تاسف در این میان، اوضاع استان ما باز در بین استان‌های دیگر مملکت، وضع وخیم‌تری دارد. طی چهار ماه نخست سال ١٣٩۵، در خراسان رضوی ٣٧٩ نفر بر اثر سوانح رانندگی کشته شده‌اند و بر این اساس ما جایگاه سوم را در کشور داریم. استان تهران با آنکه بیش از دوبرابر ما جمعیت و خودرو دارد، تلفاتش تنها ٣۶نفر بیشتر است. البته جالب است بدانید که طی سال‌های اخیر و با زحمات شبانه‌روزی مراکز مربوطه و به‌ویژه سیاست‌گذاری‌های راهگشای پلیس راهنمایی و رانندگی، این آمارها تا حد تحسین‌برانگیز و امیدوارکننده‌ای رو به کاهش داشته و در استان ما این روند کاهشی کاملا محسوس بوده است. با این‌همه جایگاه کلی ما از این نظر و در میان ممالک جهان واقعا تاسف‌بار و تامل‌برانگیز است.
طی سال‌های اخیر فعالیت‌های فرهنگی‌رسانه‌ای مطلوبی برای تغییر برخی عادات نابهنجار اجتماعی آغاز شده و برخی از آن‌ها تا حد بسیار زیادی بر خلق و خوی مردم تاثیر گذاشته است. مثلا تبلیغات برای تغییر سیاست‌های جمعیتی، تغذیه، کمک به محرومان و... بر همین سیاق برای رعایت قوانین راهنمایی و رانندگی نیز کارهای خوبی صورت گرفت. موثر هم بود. به‌طوری‌که مثلا بستن کمربند ایمنی که زمانی اصولا وجود آن در خودروها برای رانندگان ایرانی و سرنشینان بی‌معنا بود، اکنون به یک ضرورت و الزام بدل شده و نبستن آن باعث شماتت دیگران می‌شود. باور کنید دلسوزی برای امنیت جانی و سلامت مردم، محدود به حراست از مرزها و ککنترل جرایم و توسعه مراکز بهداشتی و درمانی و امثالهم نیست. اینجا هم پای جان و مال میلیون‌ها ایرانی در میان است. به گمان من چنین آماری در هر مملکت دیگری در جهان، منجر به تشکیل اتاق بحران می‌شد. ما از نگاه تلفات در سوانح رانندگی، به‌راستی در وضعیت وخیم و بحرانی قرار داریم. باید مراکز مرتبط به‌سرعت اتاق فکر و بحران تشکیل دهند و راه‌های پیشگیری را بیابند و عملی کنند. باید ستاد مشترکی برای این منظور تشکیل شود و همه را پای کار بیاورد. در استان خودمان نیز بیشتر و بیشتر. شوخی نیست سالی قریب به ٢۵هزار نفر کشته و چندین برابر آن مجروح! چرا کسی این آمارها را جدی نمی‌گیرد؟


منبع : شهرآرا آنلاین - کدخبر 69114
15 شهریور 1395




نوع مطلب : روزنامه شهرآرا 
دنبالک ها: شهرآرا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

برسد به دست «جناب قاضی‌پور»!

تاریخ:جمعه 12 شهریور 1395-01:05 ق.ظ


جناب آقای قاضی‌پور! نماینده محترم من، ما و عامه مردم ایران در مجلس شورای اسلامی، سلام علیکم! برادر بزرگوارم! متوجه هستید که مدتی است (و به ویژه در این اواخر) با رفتار و گفتارتان دارید چه بر سر انقلاب و فضایی که عشق مشترک همه ماست، می‌آورید؟

جناب آقای قاضی‌پور! نماینده محترم من، ما و عامه مردم ایران در مجلس شورای اسلامی، سلام علیکم! برادر بزرگوارم! متوجه هستید که مدتی است (و به ویژه در این اواخر) با رفتار و گفتارتان دارید چه بر سر انقلاب و فضایی که عشق مشترک همه ماست، می‌آورید؟
متوجه هستید سرگرم روشن کردن فتیله چه بمب هولناکی شده‌اید؟ در پی اظهارات اخیرتان سری به فضای مجازی و شبکه‌های دشمنان این سرزمین زده‌اید تا هلهله و پایکوبی آنان را از رفتارتان و گفته‌هایتان رصد کنید؟ هرگز به عواقب فاجعه‌بار جملاتی که با حرارت بیان کرده‌اید،
اندیشیده‌اید؟ آیا این مردم، دغدغه‌ای مهم‌تر از تشکیل فراکسیون ترک‌زبانان که شما همت خود را بر تشکیل آن گذاشته‌اید، ندارند؟ آیا متوجه هستید با پافشاری بر این رویه و طرح آن ادعاهای عجیب و تفرقه‌آفرین، در حال تزریق چه سم مهلکی به رگ‌های همان انقلاب و مملکتی هستید که مردان و زنان ایران زمین، از جمله دلاوران آذربایجانی مال و جان خویش را فدای وجودش کردند؟
به‌خدا مانده‌ام چه بنویسم، حیرانم و مغموم. اگر خداوند قبول کند، این کمترین نیز بسیجی و جنگ‌دیده و جانباز بوده و هست. البته از گوشه دیگر در این دیار پهناور، از خراسان و آستان هشتمین خورشید. تاکنون هرگز در رسانه‌ای در این باره نگفته و ننوشته بودم. اما حالا به تعمد یادآوری کردم تا گلایه و درد جانسوز را از منظر برادر کوچک‌تری که شاید هم‌سنخ و هم‌جنس خود شما باشد، بشنوید. این را گفتم تا با صدای بلند به شما یادآور شوم، از یک بسیجی میدان‌دیده این رفتار خطرناک و دشمن شادکن حیرت‌آور است. برادرم! سیاست و جدال‌های ناپاک جناحی و تعلقات گروهی ما را به کجا می‌برد؟ یا بهتر است بگویم برده است؟!
هر روز از دهان مسئول و مجریان تلویزیونی و چهره‌ها و... ، عبارات تامل‌برانگیزی نظیر «ملت آذربایجان» و «ملت کرد» و «ملت عرب» و... امثالهم می‌شنویم. یا رفتارهای تاسف‌بار و خطرناکی مبنی بر کشاندن دعواهای جناحی به میادین قومیتی را شاهد هستیم. من نیز چون شما عاشق انقلاب و کشورم هستم و شیفته رهبرم و دلسوخته جنگ. با این تفاوت که سلیقه‌های سیاسی مخالف خودم را دشمن نمی‌بینم. دشمن واقعی را که منتظر همین دعواهاست با چنین رفتاری خشنود نمی‌کنم. با این تفاوت که من یک ملت می‌شناسم و آن ملت ایران است و هر آنکه عشق این دیار و انقلاب در سینه‌اش باشد را برادر خود می‌دانم. به‌قول شاعر دلسوخته انقلاب مرحوم سردار احمد زارعی؛
نه چپ نه راست، این منم برابر تو
نه چپ نه راست، این منم برادر تو

جناب قاضی‌پور! شما که با پرسیدن سوالی منطقی از سوی یک خبرنگار مبنی بر چرایی پافشاری بر تشکیل یک فراکسیون قومیتی، یا همان فراکسیون ترک‌زبانان که مجدانه به‌دنبال تشکیلش هستید از کوره درمی‌روید و چنان ادعاهای عجیب و غریبی می‌کنید که «آذربایجان مرکز اسلام و شیعه است» و خبرنگار را به ضدیت با اسلام و ولایت فقیه متهم می‌کنید، آیا از نگاه منفور اسلام به قوم‌گرایی بی‌خبرید؟ در ادامه نظر رهبر معظم انقلاب و ولی فقیه دروانمان را محض یادآوری برایتان می‌نویسیم؛
«دعواهای تنگ‌نظرانه و ناسیونالیسم‌های قومی محدود، به کلی با دیدگاه اسلام و با دیدگاه بلند و بازی که همه ما به آن احتیاج داریم، منافات دارد...» ٢٧/٢/١٣٨٨
«برجسته کردن خصوصیات قومی و دمیدن درآتش قوم‌گرایی، کارهای خطرناکی است، بازی با آتش است...» رهبر معظم انقلاب١۵/١٢/١٣٩٢
این نظر صریح اسلام و نظر شفاف و روشن ولی فقیه ماست. حالا بگردید و اظهارات اسف‌بار خودتان را خطاب به آن خبرنگار دوباره مرور کنید. آن‌وقت با وجدان و جرئت اسلامی و شجاعتی که هم‌وطنان آذری ما بدان شهره‌اند، صادقانه قضاوت کنید، با این معیار چه کسی ضداسلام و ضدولایت فقیه است؟
من از تکرار جملات شما و آوردن آن‌ها در این متن خجالت می‌کشم، اما به دلسوزی و غیرت بسیجی شما و عشقتان به ایران و انقلاب و نظام و رهبر انقلاب و صداقتتان در این داوری بزرگ ایمان دارم. اگر در دادگاه تنهایی خویش رای به محکومیت خود دادید، جوان‌مردانه و خطاب به تمام ملت ایران، از آنچه بی‌تردید، سهوا و از سر عصبانیت بر زبان رانده‌اید، عذرخواهی کنید. باری در ادامه به رفتار عجیب دیگر شما در گلاویز شدن با خبرنگار مربوطه اصولا ورود پیدا نمی‌کنم. آن ماجرا شاکی فردی دارد و در صورت محکومیت شما باید رضایت او را جلب کنید. اما بخش دیگر رفتار و گفتار خطرناک شما، شاکی‌اش می‌تواند ملت ایران باشد و من در مقام یکی از آن‌ها این چند سطر را با خون دل نوشتم. با خون دل و قلبی سرشار از درد و اندوه، چرا که ارتکاب چنین اشتباه فاحشی از جانب چون شمایی، دردناک‌تر است. به‌عنوان عضوی از ملت ایران منتظر اقدام شجاعانه شما می‌مانم.


منبع : شهرآرا آنلاین - کدخبر 68969
9 شهریور 1395




نوع مطلب : روزنامه شهرآرا 
دنبالک ها: شهرآرا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چون پیر شدی حافظ...

تاریخ:شنبه 6 شهریور 1395-11:05 ق.ظ



خیلی با خودم جنگیدم تا این یادداشت را بنویسم. عاقبت فکر کردم نظر من است دیگر حالا شاید برخی خوششان بیاید و برخی نه.
این تعلل سبب شد کمی از زمان رونق نشر آن بگذرد. اما حیفم آمد ناگفته‌اش بگذارم. نمی‌دانم چه تعداد از شما که این سطور را می‌خوانید کشتی‌های حمید سوریان را در المپیک دیدید.
وقتی آدمی چنین گذشته درخشانی دارد، باخت‌هایش بیشتر حال مردم را می‌گیرد.
من فکر می‌کنم وقتی یک نفر این اقبال را داشت و خداوند این فرصت را نصیبش ساخته تا سبب شادمانی میلیون‌ها هم‌وطنش در نوبت‌های متعدد شود نباید این را وظیفه خود بداند که آن‌قدر در کارش بماند.
حتی وقتی خودش می‌بیند در حال تنزل است تا وقتی که آن شادی‌ها را و بلکه چندبرابر آن‌ها را از دماغ مردمش در آورد و آن‌وقت آن‌هم با نارضایتی و غرولند کنار برود یا آن‌قدر مثل آن فوتبالیست معروف ادامه بدهد که همان طرف‌داران سینه‌چاک دیروزش هزار و یک جور جوک و طنز و لطیفه برایش درآورند، خودتان قبل از اینکه مورد مواخذه قرار بگیرید
قدر خودتان را بدانید پدر جان.
از این قبیل ورزشکاران کم نداریم، یکی نیست به این بزرگواران بگوید همه راه‌ها که از قهرمانی‌های سابق شما نمی‌گذرد.
برای هر دوره‌ای از زندگی مسیرها و زمینه هایی تعریف شده و روش‌هایی هست تا امثال شما ورزشکاران بدرخشند.
مثلا فوتبالیست‌ها لازم نیست تا چهل، پنجاه سالگی وسط میدان بدو بدو کنند و به فکر شادی پس از گل باشند.
از یک جایی باید موفقیت را در مربیگری جستجو کنند. روشن است که ورزش در وهله نخست عرصه ابراز قدرت و نمایش توان بدنی است.
جوان‌هایی پیدا می‌شوند و مثل غلتک از رویت رد می‌شوند. پس چه اصراریست که هی بخواهی وسط میدان بمانی و همان شوکت گذشته‌ات را هم در ذهن مردم ویران کنی، حضرت لسان الغیب در همین باره فرموده‌اند: «چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو.»
عرضم به خدمت شما که این مهم در تمام عرصه‌ها مصداق دارد. اگر کسی کاری را در توان خودش نمی‌بیند اما برای انجام آن جلو می‌دود و فرصت را از دیگرانی که به‌خوبی آن کار را بلدند نیز می‌گیرد.
درواقع دارد با خودش و مردم ستم می‌کند. در مدیریت‌های کلان در وزارت‌خانه‌ها و سفارت‌خانه‌ها و امثالهم هم این بدبختی را شاهدیم.
کاش روزی فرابرسد که همه ما در هر شغل و حرفه‌ای که هستیم، این رویه را نصب‌العین خودمان قرار دهیم. تاریخ را که مرور می‌کنیم بیشتر گرفتاری‌ها از صدقه سر حضراتی بوده که سعی کرده‌اند بیشتر از توانشان وزنه‌هایی را بلند کنند.
لاجرم هم به خودشان آسیب رسانده‌اند و هم به دیگران. اندکی اندیشه در احوالات آن‌ها که به قول حافظ به موقع از میکده تشریف برده‌اند، نشان می‌دهد چقدر این تصمیم بجاست و اندیشه در احوالات آن‌ها که چنین نکرده‌اند هم البته عبرت‌آموز است!


منبع :شهرآرا آنلاین - کدخبر 68860
6 شهریور 1395




نوع مطلب : روزنامه شهرآرا 
دنبالک ها: شهرآرا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

مدال طلای المپیک یک روزنامه نگار مشهدی!

تاریخ:شنبه 6 شهریور 1395-10:44 ق.ظ


سال ١٣٧٢ بود. افغانستان در آتش جنگی تمام‌عیار می‌سوخت. ما کابل بودیم، وسط معرکه. هر محله دست حزب و گروهی بود و تقریبا همه با هم درگیر بودند. بدتر از همه موشک‌باران‌هایی بود که از سمت جنوب کابل و منطقه «سروبی» روزانه تمام شهر را شخم می‌زد. گاه تعداد کشته‌ها و زخمی‌ها در یک روز از هزار نفر فراتر می‌رفت .
باید اهل جنگ باشی تا دریابی چه بارانی از موشک باید بر سر یک شهر بریزد تا هزار نفر تلفات داشته باشد؛ آن‌هم شهری که بیشتر محلاتش خانه ارواح بود و همه ساکنانش گریخته بودند.گفتم «ما» که مرادم من و «رضا برجی» است. او از بروبچه‌های قدیمی روایت فتح بود و درست قبل این سفر هم رفته بودیم پیش «آقا سیدمرتضی» برای خداحافظی و مشورت. اواخر اسفند سال٧١ بود. سید شهیدان اهل قلم، بر خلاف تصور من، تسلط خوبی بر حوادث آنجا داشت. ما را تشویق کرد در این سفر حتما به سراغ تاجیک‌های آواره در شمال افغانستان برویم. تاجیکستان تازه مستقل شده بود و تاجیک درپی درگیری‌های پس از استقلال آن‌ها به جنوب «آمو دریا» گریخته
بودند. حالا در این واویلای جنگ آمده بودیم به فرودگاه کابل تا با یک پرواز نظامی متعلق به احمدشاه‌مسعود، برویم به شمال افغانستان. همه‌جا ویرانه و منهدم شده بود. چندنفری در پناه دیواری نشسته بودیم و جوک می‌گفتیم و بلندبلند می‌خندیدیم. هرازگاهی خمپاره‌ای همان نزدیکی‌ها منفجر می‌شد؛ اما از شدت تکرار، کسی عکس‌العملی نشان نمی‌داد. کمی آن‌طرف‌تر، دو نفر دیگر هم این‌پا و آن‌پا می‌کردند و یک‌نفرشان که عاقل‌مردی کرواتی بود، زیرچشمی ما را می‌پایید. دیگری زنی جوان بود و از دوربین‌هایشان معلوم بود آن‌ها خبرنگارند. عاقبت مرد طاقت نیاورد. جلو آمد و به انگلیسی پرسید: ببخشید! پرواز به‌موقع انجام می‌شود؟ و ما چندنفری نتوانستیم خودمان را کنترل کنیم.
از خنده ریسه رفتیم. رضا گفت: حسین انگار این داداشمون نمی‌دونه کجا اومده؟ و مرد که احساس خودمانی‌بودن کرده بود، با لهجه تهرانی پرسید: شما ایرونی هستین؟ حالا خنده‌های ما بدل به حیرت شده بود. خودش را معرفی کرد.
خبرنگاری مشهور بود و با دستیار آلمانی‌اش برای «دویچه وله» گزارش می‌گرفت. بعد با لحنی عاجزانه پرسید: بین شما کسی مشهدی هست؟ با خنده گفتم: این‌جانب! اصل جنس! از کوی طلاب... که دیدم اشک‌هایش جاری شد. گفت بیست سال است آلمان زندگی می‌کند. سراغ چنارهای خیابان کوهسنگی و بولوار ملک‌آباد و قهوه‌خانه عرب را در پنجراه و کلی چیزهای دیگر را می‌گرفت و هم‌زمان سعی می‌کرد بغض شکسته‌اش را کنترل کند.مشهد پایتخت عشق است. خداوند فرصتی نصیب این قلم کرده تا ازاین‌پس در این ستون برای شهرم و همشهری‌هایم از هر دری بنویسم و چنین‌اتفاقی برای یک مشهدی اهل قلم، با کسب مدال طلای المپیک برابری می‌کند. قرار من با آن‌ها که دوست دارند این یادداشت‌ها را دنبال کنند، روزهای زوج هفته، همین‌جا. ان‌شاءا... بتوانم منشأ خدمت باشم. تلاش می‌کنم به‌زودی راهی فراهم شود تا ارتباط، دوسویه باشد و نظرات شما هم به من برسد و در یادداشت‌های آتی‌ام، از آن‌ها استفاده کنم. با اینکه در قلب مشهدم، اما فعلا حال همان خبرنگار را دارم که سراغ چنارهای خیابان کوهسنگی را می‌گرفت. پس فعلا به خدا می‌سپارمتان تا ستون بعدی در روز چهارشنبه و ان‌شاءا... که از این ستون به آن ستون فرج باشد.


منبع : شهرآرا آنلاین - کدخبر68729
1 شهریور 1395





نوع مطلب : روزنامه شهرآرا 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()